این نوشته پاسخی است به این پست از ایرج
در مورد (1) من "هجو" و "گستاخی" نسبت به اخلاقیات مذهبی ندیدم. البته مسلمانان معیارهای فوق العاده جالبی در این موارد دارند! این هم که داوکینز به قول شما منکر مرز بین انسان و جانوران شده درست نیست. وی صرفا تاکید کرده که تفاوت بنیادین ما با حیوانات به علت اجرای برنامه مغزی متفاوتی با آنهاست. با این دیدگاه طبیعی است که وی خواستار احترام بیشتری به حیوانات دیگر و کلا طبیعت شود. این توهینی به انسانیت نیست، صرفا دیدگاهی طبیعت گرایانه تر و اخلاقی تر است.
مورد (2) را هم باز ایراد بی موردی یافتم. ببینید طرف آمده گفته دین به نظر من بد است، به این دلیل و بهتر است که آدم به آن اعتقادی نداشته باشد، دعوا هم نداریم. یک کتاب را به مثابه اعلام جنگ به تمام باورهای مذهبی تمام افراد تلقی نکنید. عده ای معتقدند که بهتر است مردم بالاخره به چیزی باور داشته باشند. شاید اینطور باشد، اما اینها سخن کتاب را نقض نمی کنند. تازه به نظر من که اینطور نیست، زندگی بدون دین لزوما زندگی بدون باور بدون عشق بدون هدف نیست!
در باب مورد (4) باید بگویم که جناب ایرج، رد کردن یک سیستم اخلاقی به این سادگی که شما تصور کرده اید نیست. بله کمترین رنج تولیدی! اما برای چه کسی؟ کشتن کودک مگر باعث رنج نمی شود؟ مگر عذاب وجدان برای قاتل نمی آورد؟ جنایت و مکافات داستایوفسکی را به خاطر آورید! مگر باعث رنج بیحسابی برای پدر و مادر کودک مزبور نمی شود؟ این دیگر چه استدلالیست؟ به علاوه این معیار اخلاقی چه ربطی به اخلاق مورد قبول نازیهای آلمان و پس مانده های نژاد پرستشان دارد که مبتنی بر "همه چیز برای موجود اصلح" است؟ ارتباطی بین این مساله و "کمترین رنج تولیدی" نمی بینم.
اما در مورد (5) برای بار nام از قول داوکینز و از قول خودم تکرار می کنم که تکامل طبیعی به طور قطع فقط در حوزه علوم زیستی قابل قبول است و لاغیر. در سایر حوزه ها تنها می توان از آن به عنوان یک ایده الهام بخش استفاده کرد، مانند مثال جهان های موازی در مکانیک کوانتوم. این سخن که "انتخاب طبیعی همه چیز را توجیه می کند" سخنی علمی نیست و اتفاقا چون دانشمندان اقرار دارند که انتخاب طبیعی همه چیز را توجیه نمی کند، فرصت برای شیطنت خلقت گرایان صاحب نفوذ پیدا شده تا با صحبتهای شبه علمی افکار عمومی را نسبت به علم و عالمان مشوش کنند.
Thursday، May 01، 2008
پاسخ به پاسخ به نقد کتاب
Wednesday، April 02، 2008
پاسخ به نقد کتاب
دوست عزیزم ایرج(همان ایرج همیشگی) در وبلاگش بر کتاب The God Delusion ریچارد داوکینز نقدی نوشته است. این نوشته پاسخی است به آن نقد.
1-
به نظر می آید ایرج ریچارد داوکینز را در جایگاه یک تئوریسین حکومت بوش قرار داده. ظاهر مطالبش طوریست که انگار بر یک حقوق بگیر دولت آمریکا نقد نوشته. این روش نقد کردن بدون تعارف کسالت بار و مصداق همان چیزیست که "آدرس غلط دادن" خوانده می شود. تعجب می کنم چطور ایرج این کتاب را خوانده و این همه حمله های نویسنده به حاکمان آمریکا را ندیده. البته ممکن است من برداشت نادقیقی در این مورد از متن ایرج داشته ام. با این حال ریچارد داوکینز یک ضد خدای فحاش طرفدار کوروش کبیر نیست و انتظار می رود متنی که چنین کسی را نقد می کند، کمی- لغت مناسب پیدا نمی کنم...- همدلانه تر باشد. داوکینز آنطور که از کتاب برمی آید، از بین اهالی کلیسا و از بین دانشمندان مذهبی(لابد مسیحی) دوستانی دارد. فکرش را بکنید که آدمی با این عقاید دوست مسیحی داشته باشد. بعد وقتی می گویند اسلام دینی است که نامداراگری را ترویج می کند، صدای دوستان درمی آید. به نظر من امثال سروش قبل از تئوری پردازی راجع به منشا قرآن بهتر است بروند ببیند ریشه این "غیرت مندی" دینی که مسلمانان از تروریست تا نظریه پردازشان به آن دچارند، چیست!
2- اگر دین نبود...
قابل قبول ترین ایراد ایرج به کتاب همان است که به مقدمه کتاب گرفته شده:
گفته هاي او درباره ي اينكه جهان بدون دين چگونه مي توانست باشد (پيشگفتار كتاب) دقيقا گزاره هايي هستند كه به نظرم خيلي كه مودب باشيم بايد به آنها "خيالات" نام دهيم و اگر قدري صريح و بي ادب باشيم جز "جفنگ" نامي لايق اينها نخواهيم يافت.
در هر دو بخش نقد ایرج بر کتاب به کرات بر این مساله که یک مورد فرعیست تاکید شده. خود من به عنوان یک خواننده ترجیح می دادم داوکینز از ایدئولوژی های دست راستی و توتالیتر بیشتر از اینها ابراز برائت کند. به هر حال، این نقد- که untitled هم در کامنتها مطرح کرده- چندان وارد نیست. داوکینز نگفته که اگر دینی نبود، جنگی هم نبود. گزاره کتاب به خودی خود کاملا درست است:
به سیاق ترانه جان لنون، جهان بدون دین را تصور کنید. تصور کنید که بمب گذاران انتحاری نبودند، 11 سپتامبر نبود،...تصور کنید که نه طالبانی بودند که مجسمه های باستانی را منفجر کنند نه قطع سر کافران در ملا عام بود نه شلاق زدن بر پوست زنان به جرم بیرون بودن یک اینچ از پوست وجود داشت.
به فرض این که بپذیریم مشابه دو مورد اول در جهان بدون دین هم ممکن بودند، اما دو مورد آخر واقعا در جهان بدون دین چه محلی از اعراب می توانستند داشته باشند؟ دوستان می گویند چرا به دین گیر می دهید؟ بروید عامل اصلی را بیابید(untitled در کامنتها). اما آن عامل اصلی کدام است؟ چه ماهیتی دارد؟ و چطور می توان مستقل بودن جزم اندیشی و خشونت ورزی دینی را از آن عامل تفکیک کرد؟ کدام متفکر مسلمان یا حتی مسیحی توانسته است چنین چیزی را نشان دهد؟ یا حتی تلاشی برای این کار کرده است؟
من-با اطلاعات اندکی که دارم- تا زمانی که تحلیلهای جامعتری نبینم، این حرفها را در حالت مودبانه "فرافکنی" و در غیر اینصورت همان "جفنگ!" می نامم. این روش استدلال کردن مثل این است که برای مثال به کسی بگویی هویج(یک چیز مضر مثلا) نخور، ضرر دارد و طرف پاسخ بدهد که مشکل از هویج نیست، اگر هویج هم نبود بالاخره بیماری و درد وجود داشت!
3- وجود خدا
تقریبا کل بقیه انتقادات ایرج مستقیما در کتاب پاسخ داده شده اند و صرف مطرح شدنشان آن هم با این لحن برایم جای تعجب داشت.
در واقع همه ي گزاره هاي داوكينز نهايتا مي تواند اينطور خلاصه شود كه :"خدا نمي تواند مادي باشد." خوب اين درست. ولي به نظرم بحث اصلي اين بوده و است كه :
آيا مجموعه ي "هست"ها با مجموعه ي "ماده"ها برابر است؟!
ديدگاه داوكينز و بسياري ديگر اين است كه : بلي. و ديدگاه خداباوران اين است كه خير.
من نمي دانم داوكينز بر چه اساس تصور كرده است كه مي تواند ديدگاه وجود خدا را به يك گزاره ي كيهان شناختي (كيهان به معناي هستي مادي) فروبكاهد. در حالي كه اصولا همه ي مدعاي خداباوران اين است كه وجودي مطلقا غيرمادي وجود دارد كه بر جهان مادي احاطه و سلطه دارد.
به راستی خواندن این سطور تعجب برانگیز بود. آیا ایرج فصل 2 کتاب آنجا که به NOMA(nonoverlapping magisteria) با آن همه طول و تفصیل می پردازد را نخوانده است؟ جالب اینجاست که خود داوکینز(آتئیست) در حالیکه نظریه قلمروهای جدا ازهم را قبول ندارد، خیلی محترمانه تر و همدلانه تر از دینداران در موردش بحث کرده است. خلاصه صحبت هم این است که اولا دینداران خلق جهان مادی را به خدا نسبت می دهند، پس لااقل در اینجا که وارد حوزه علم شده اند؛ ثانیا جهان بدون آفریننده به احتمال قریب به یقین از جهان بدون آفریننده بسیار متفاوت است و خود این هم ارزش تدقیق و بررسی علمی را دارد. تازه فکرش را بکنید که زمانی علم شواهدی به دست بیاورد که وجود خدا را اثبات کند. آیا برایتان قابل تصور است که همین دوستان مذهبی معتقد به جدایی حوزه مادیت و معنویت بیایند و بگویند: "نه، این شواهد از نظر ما معتبر نیستند. ما به خدای معنوی معتقدیم!!" به قول داوکینز حتی تصور این مساله هم یک شوخی است.
من هم موافقم که گفتگوی کشدار راجع به وجود یا عدم وجود خدا برای بسیاری نتیجه ای ندارد(هرچند برای ما داشت!) با این حال بهتر است حریم دین توسط اهلش حفظ شود و بحثهایی که تا این حد دینداران در آنها دچار کمبود و ضعف هستند، لااقل از سوی خودشان مسکوت گذاشته شود که متاسفانه در جهان امروز چه در دنیای مسیحیت و چه اسلام چنین چیزی دیده نمی شود.
4- اخلاق
اما آنچه بيش از بحث درباره ي وجود خدا و .... در كتاب داوكينز آزردگي برانگيز (و گاه نفرت انگيز) مي نمايد؛ مواضع متناقض و گاه زشت اخلاقي او است.
داوكينز ابتدا ريشه ي اخلاقيات را به تكامل فرو مي كاهد. سپس نشان مي دهد كه بسياري از احكام و رفتارهاي اخلاقي امروز ما در واقع از نظر تكاملي "خطا" هستند (مثل پذيرفتن فرزندخوانده يا محبت به انسانهاي غيرخويشاوند). اما پيش از آنكه فرياد اعتراض ما بلند شود تصحيح مي كند كه اين واژه ي "خطا" صرفا تكاملي است و هيچ بار اخلاقي در آن نيست!! راستش من نفهميدم اين "اخلاق" دومي از كجا آمد! اگر ريشه ي اخلاقيات صرفا بقاي ژنها باشد و از ديدگاه بقاي ژني عملي خطا باشد؛ چطور داوكينز مي تواند آن عمل را از نظر "اخلاقي" لطيف و درست و زيبا بداند!
بخش عظیمی از مطالب دو پست طولانی ایرج به بحث اخلاق اختصاص دارد و مملو است از حملات شدید اللحن به داوکینز به خاطر این که گویا از نظر ایرج "اخلاق فایده گرایانه" تجویز کرده است. در پاراگراف نقل قول شده بالا ایرج حق دارد که می گوید نفهمیده این اخلاق دومی از کجا آمده. چون اساسا اخلاق دومی وجود ندارد! داوکینز عالم اخلاق نیست که بخواهد برای ما پایه اخلاقی بتراشد و اصلا چنین ادعایی هم ندارد. مدعای او بسیار ساده تر از این حرفهاست. او فقط می آید و نشان می دهد که فخری که دینداران به خاطر اخلاق مطلقشان به آتئیست ها می فروشند، بی پایه و سست است و منابع اخلاق مثلا مطلق دینداران به خصوص متون مقدس مملو از بی اخلاقی ها و معضلاتی است که یک انسان دیندار در این دور و زمانه اگر بخواهد اخلاقی زندگی کند، مجبور است نادیده شان بگیرد. به همین خاطر است که من بر خلاف ایرج فصل مربوط به زایتگایست را درخشان ترین فصل کتاب می دانم. اگر دینداران امروز دست به برده داری نمی زنند، این به خاطر اخلاق مثلا مطلق دینی نیست؛ روح زمانه چنین ایجاب می کند. اینجاست که آدم واقعا مشکوک می شود نکند اخلاق در چیزهایی بسیار عمیق تر از دین ریشه داشته باشد و به نظر می آید این چنین هم باشد.
نسبت دادن تبلیغ اخلاق فایده گرا به داوکینز و این کتاب قطعا یک اتهام است و به نظر من کاملا بی پایه. داوکینز حتی میهن پرستی و هولیگانیسم فوتبالی را به عنوان مرامهایی که پیروانشان اعتقادات بی چون و چرا دارند، مثال می زند، هرچند به طور خاص به آنها نمی پردازد و دلیلی هم ندارد که بپردازد. به علاوه کتاب از منظری کاملا انسان گرایانه(Humanism) نوشته شده. نمی خواهم خوانندگان را با آوردن مثالهای طولانی خسته کنم. اما برداشت من از نویسنده کتاب نه یک فایده گرای سست عنصر که یک اومانیست بی پیرایه بود. قضاوت در این مورد را بهتر است به خوانندگان کتاب واگذار کرد.
5- انتخاب طبیعی
يك نكته ي ديگر درباره ي كتاب به نظرم مي رسد و آن تاكيد بسيار و بيش از حد بر "انتخاب طبيعي" است. داوكينز نه تنها انتخاب طبيعي را جراثقالي كامل (در مقايسه با قلابي به نام فرض وجود خدا) مي داند بلكه حتي به نظر بدش نمي آيد اين فرضيه را زيربنايي كلي براي همه ي علوم و منجمله نجوم و فيزيك كيهاني معرفي كند. البته چندان هم تقصير ندارد. انتخاب طبيعي از آن نظرياتي است كه پاسخ هر پرسشي را مي دهد. اما دقيقا به همين دليل است كه بايد آن را گزاره اي ابطال ناپذير دانست.
بازهم جملاتی شگفت انگیز. شگفت انگیز از این نظر که پاسخ این قبیل حرفها صریحا در متن کتاب داده شده. در فصل 4، "چرا به احتمال قریب به یقین خدایی نیست" یک پوپری گیر به هالدان بیولوژیست پیله می کند که تکامل را چگونه می توان ابطال کرد و وی در پاسخ می گوید: "با یافتن فسیل خرگوش در دوران پرکامبرین". فکر کنم پاسخی در همین حد در سطح این بحث کافی باشد.
اما یک نکته انحرافی در این بحث هست که بعدا باید در موردش بیشتر نوشت. مکابیز هم در کامنتی که برای پست اول وبلاگم گذاشته بود به آن اشاره کرده. به طور خلاصه، ما تا کی باید شاهد این باشیم که طرفداران انرژی درمانی از مکانیک کوانتوم، مذهبیون از پوپر و ازغذی ها از فوکو! برای رد کردن سایر نظریه ها در حوزه های مربوطه استفاده کنند و تازه طوری هم وانمود کنند که انگار نظریات عهد بوق آنها آلترناتیو بهتری است. چرا کسی فریاد نمی زند: به غارهای(فکری)تان برگردید و دست از سر علم بردارید. جالب است که اساس دعوایی که بر سر تکامل چندین سال است که در مدارس امریکا راه افتاده همین است. دین مداران هوشیارانه اخبار دنیای علم را تعقیب می کنند تا ببینند کجا بن بست یا حفره ای هست یا دانشمندان در حل مساله ای درمانده اند تا بلافاصله از راه برسند و در این پرچین های خوش آب و هوا به بازیگوشی بپردازند. به کسانی که در فهرست نامداراگری ایرج قرار دارند، من این افراد را هم اضافه می کنم!
Monday، January 21، 2008
معرفی کتاب
توهم خدا(1) اثر ریچارد داوکینز(2)
ریچارد داوکینز بیولوژیست انگلیسی نویسنده کتابهای علمی معروفی مثلThe selfish gene و The blind watchmaker این بار دست روی یکی از حساس ترین و بحث برانگیز ترین موضوعات علمی-فلسفی گذاشته است: وجود خدا. داوکینز در توهم خدا یک بار دیگر تمام دلایل و براهین توجیه گران مذهب(3) را مرور می کند و درون مایه فکر مذهبی و تناقضات این طرز تفکر را به خواننده می نمایاند. در این پست سعی خواهم کرد ضمن معرفی مختصر این کتاب توضیح بدهم که چرا خواندنش به نظرم یک ضرورت است.
در مقدمه این کتاب می خوانیم: هدف این کتاب برانگیختن آگاهی است- برانگیختن آگاهی بر این واقعیت که آتئیست(4) بودن یک هدف واقع گرایانه است، و همچنین هدفی دلیرانه و عالی.
کتاب داوکینز به راستی هم با این هدف نوشته شده که یک برانگیزاننده آگاهی یا شناخت(5) باشد. به جز نکته بالا، داوکینز می خواهد شناخت ما را از سه جنبه دیگر نیز ارتقا ببخشد:
1) تکامل داروینی به عنوان جرثقیلی که حیات را از ساده ترین نوع تا انسان، موجودی با پیچیدگی غیر قابل تصور، بالا کشیده است.
2) مغز شویی کودکان توسط دین. داوکینز هدفش را برانگیختن ما می داند تا همانطور که فمینیستها با کوچکترین اشاره ای به man به جای human از کوره در می روند با شنیدن عباراتی مثل "بچه مسلمان"، "بچه مسیحی" و مانند آن از کوره در برویم و تربیت مذهبی را [به حق] یک جنایت فکری نابخشودنی در حق کودکان به شمار بیاوریم.
3) آتئیست بودن مایه افتخار است و نه موضوعی که به خاطرش شرمگین باشیم و پنهانش کنیم. البته در ایران برای کسانی که آشکارا ابراز کنند آتئیست هستند، از لحاظ قانونی مجازات مرگ در نظر گرفته شده. از آن سو در کشوری مثل آمریکا ظاهرا آزادی مذهبی وجود دارد، اما نفوذ طالبان آمریکایی(اصطلاح داوکینز) در این کشور آنقدر زیاد است که ابراز آشکار آتئیست بودن، هرچند باعث محرومیتهای مدنی نمی شود، اما درست مثل ایران با مقاومت شدید خانواده و اجتماع روبرو می گردد.
کتاب داوکینز تقریبا هیچ نقصی ندارد. با دقت علمی یک دانشمند درجه یک (و از آن گذشته فردی کاملا باورمند به شناخت علمی) و با نثری زیبا و روان نوشته شده است. استدلالها جامع هستند و تقریبا جایی برای استدلالهای مذهبی در هیچ لباسی باقی نمی گذارند. با این حال همانطور که در نقدها و معرفی های مختلف به درستی اشاره شده است، نباید انتظار داشت که چنین کتابهایی عده زیادی را از مذهب روگردان کنند. شاید به همین دلیل ساده که باورمندی دینی در ذات خود ماهیتی غیر عقلانی دارد و چندان نمی توان انتظار داشت که باورمندان -از هر نوع- به استدلالهای عقلانی، حتی با قدرت و استحکامی در حد این کتاب گردن نهند. با این حال کتاب چند خصوصیت ویژه دارد که آن را از کتابهای مشابه کاملا متمایز می کند.بی دلیل نیست که بیش از یک و نیم میلیون نسخه از آن تا به حال فروش رفته است.
- کتاب در سال 2006 نوشته شده است و برای شرح مثالها و استدلالها از آدرسها و مراجعی استفاده کرده که کاملا به روزند، ضمن این که داوکینز در تمام موارد روی جذاب ترین مثالهای ممکن دست گذاشته است. کمتر کسی است که قبل از خواندن این کتاب بداند چیزی به نام "Cargo cult"(آیین محموله های هوایی و دریایی!) یا Flying Spaghetti Monster( هیولای پرنده اسپاگتی) اصلا وجود دارند(6). نکته قابل توجه دیگر برای خواننده ایرانی این است که کتاب شامل تعداد بسیار زیادی لینکهای وب است و این برای ما که به مراجع کاغذی دسترسی نداریم یک امتیاز محسوب می شود.
- کتاب فقط یک ردیه بر وجود خدا نیست. بیش از آن، یک راهنمای درست اندیشیدن باید محسوب شود. در فصلی از کتاب داوکینز دعاوی خلقت گرایان(7) را کالبد شکافی می کند و به خوبی نشان می دهد که پشت حرفهای قلمبه و اصطلاحات سنگین شبه علمی و نامهای محققان بزرگ و شناخته شده، استدلال محکمی وجود ندارد و چطور با کمی موشکافی بدون مغلق گویی و پیچاندن مطلب، پته این جماعت روی آب ریخته می شود. روش معرفت شناختی کلی کتاب دقیقا برعکس چیزی است که در نظام آموزشی مدارس و دانشگاههای ایران جا افتاده است: نه گفتن به اتوریته! داوکینز کتاب را طوری نوشته که ما در پایان سخنش را نه به خاطر این که یک بیولوژیست برجسته دارای مدرک از برکلی است، و نه به خاطر این که خوب بلد است زبان بازی کند، بلکه به خاطر توانایی و در عین حال سادگی استدلالهایش، می پذیریم.
ترجیح می دهم ادامه مطلب را به یکی دو مساله به نظرم اساسی تر که در این کتاب به آن پرداخته شده منحصر کنم. فصلی از کتاب داوکینز اختصاص دارد به پاسخ به این سوال که: "چرا این همه دشمنی با دین؟" اگر دینداری به عده ای کمک می کند که زندگی بهتری داشته باشند، چرا بیهوده بهشان گیر بدهیم و ازشان بخواهیم برای عقایدشان دلیل بیاورند؟ آیا در دنیایی که دیگر تفکر دینی سنتی به جز نزد امثال طالبان جای دیگری خریدار ندارد، لازم است دعوای قدیمی را مطرح کنیم و آشکارا عقاید دینداران را به چالش بکشیم؟ داوکینز به این سوال از چند منظر پاسخ می دهد:
بعد از یازده سپتامبر مشخص شد که دین آن موجود نازنازی نیست که به علت خشونت! آتئیست ها و منتقدان قهر کرده و به پستوخانه رفته باشد. یازده سپتامبر یکباره باعث شد هیولایی که سالها وجودش انکار می شد ناگهان سربرآورد و موجی از خشونت و جنگ و نفرت در سراسر جهان به راه اندازد. دیگر کسی نمی تواند بگوید بگذارید دین در گوشه کنارها کار خودش را بکند. همانطور که در کتاب هم به درستی اشاره شده، باورهای نامعقول مذهبی بی ضرر، به پناهگاه امنی برای رشد تفکرات خشونت آمیز بنیادگرایانه تبدیل شده اند. یک مسلمان عادی امروزه حاضر نیست غیر عقلانی بودن حکم کتاب مقدسش در مورد جهاد یا زنان را بپذیرد. با این حال خودش هم به آنها گردن نمی نهد و این تناقض را یا با تفسیرهای عجیب و غریب از متن قرآن یا با پاک کردن کل صورت مساله و ندیده گرفتنش، حل می کند. وقتی ما بپذیریم که مذهب سزاوار احترامی ویژه است و نباید به باورهای غیر عقلانی مذهبی گیر داد، نتیجه همین می شود که عده ای آن باورهای به حاشیه رانده شده را جدی می گیرند و حتی با اسطوره سازی آن باورها را که گاهی واقعا باورهایی فرعی هستند، مهم ترین باورهای دینی برای پیروانشان جلوه می دهند و نتیجه اش هم همین وضعی است که الان برای مثال در خاورمیانه می بینیم.
به علاوه، علیرغم ظاهر مظلوم نمایانه، گروهی از توجیه گران مذهبی دایم در تلاشند تا با سو استفاده از یکی دو ضعف یا کاستی در نظریه های علمی کل باورهای نامعقولشان را موجه و درست جلوه دهند. خدای اینان، خدای حفره ها(8)ی علم است. اما اگر این جماعت در فریبکاری و ایجاد آشفتگی فکری تا حدی توفیق می یابند، آیا بخشی از تقصیر را نباید متوجه فیلسوفان روشنفکر فرامذهبی دانست که با بی اعتبار کردن علم و حمله همه جانبه به خردورزی، به آنها اجازه چنین بازیگوشیهایی را می دهند؟ اجازه بدهید بیشتر به این مساله بپردازیم
یک جنبه از این فلسفه بازیهای پست مدرن که به شدت بنا دارم با آن مخالفت کنم مولتی کالچرالیسم! است که گویا خیلی هم پرطرفدار شده؛ اما در اصل به نظرم کارکردی ندارد جز تاکید بر تمایز بین جهان اول/جهان سوم. واضح است که در جهان سوم عقاید خرافی، قبیله گرایی و سنن غیر انسانی در کنار عقب ماندگی علمی و تکنولوژیک موج می زنند. اما روشنفکران پست مدرن فرا مذهب در این مرحله ما را از تلاش برای تغییر این وضعیت باز می دارند به این بهانه که مبادا مولتی کالچرالیسم عزیز توسط پست کلنیالیسم امپریالیستی پیشاساختارگرا بلعیده شود! برای مثال واقعا حیف نیست که سنت زیبای عزاداری(با تمام جوانبش) از بین برود؟ حیف نیست خرده فرهنگ هیات برگزار کن و علم به دست مانند پرنده دودو(9) منقرض شود و ما به جای برداشتی دست اول! از این تفاوت زیبای فرهنگی، مجبور باشیم شرحش را در کتابها بخوانیم؟
بگذارید پاسخ این قبیل حرفها را از زبان داوکینز بدهم. او موردی در امریکا را بیان می کند که در آن دادگاه عالی به قبیله ای بدوی اجازه داده که فرزندانشان را از آموزش متوسطه محروم کنند. در پایان او چنین می گوید:
"...بقیه ما ماشینها و کامپیوترها، واکسن و آنتی بیوتیکهایمان را داریم. اما شما ای مردمان نامتجانس، با کلاهای لبه دار و شلوارک هایتان، با لهجه باستانی تان، با توالتهای خاکی و علفی تان، شما هستید که به زندگی ما غنا می بخشید. البته که باید بهتان اجازه داد تا بچه هایتان را با خودتان در مارپیچ زمانی قرن هفدهمی تان زندانی کنید، که در غیر اینصورت چیزی بازنیافتنی برای ما از دست می رود: بخشی از تنوع شگفت انگیز فرهنگ انسانی.
بخش کوچکی از[ذهن] من می تواند نکته ای را در این اظهارات بیابد. اما بخش بزرگتر [ذهن]م، واقعا احساس تهوع می کند."
به جای قبیله بدوی امریکایی بگذارید مردمان خاورمیانه با لباسهای عربی یا ایرانیان با رسوم قمه زنی! البته که باید به خاورمیانه ای ها اجازه داد زنانشان را در خانه محصور کنند، پسران (و حتی دخترانشان) را ختنه کنند یا مغزشان را با خشن ترین نوع تعلیمات مذهبی عاجز از فهم و استدلال بار بیاورند ، دست ببرند و آزادی بیان و حقوق بشر را به سطل زباله پرتاب نمایند، و البته برای گذران زندگی نفت بفروشند. این نمایشگاه خرده فرهنگها برای تنوع زندگی غربی، برای پر شدن مجلات زرد یا ساخته شدن فیلمهای هنری!، برای احساس شگفتی [و شاید هم برتری] غربیها لازم است. خب، چه می توان گفت؟ به جز این که کوس رسوایی احترام بیش از حد به مذهب به هر دلیلی که باشد، چه غنا بخشیدن به زندگی!، یا احترام به مذهب به عنوان چیزی بی ضرر، مدتهاست که به صدا در آمده. در دنیای پرتلاطمی زندگی می کنیم که بنیاد گرایی مذهبی، غربی و شرقی را تقریبا به یک اندازه تهدید می کند و در این میان، آینده نوع بشر-و به تبع آن آینده ما نیز- در گرو موفقیت همه جانبه پروژه روشنگری قرار گرفته است.
پانویسها:
(1) THE GOD DELUSION: این کتاب با نام پندار خدا ترجمه شده و در این آدرس موجود است:http://www.secularismforiran.com/dawkins-pendarekhoda-index.htm
ترجمه گزیده هایی از کتاب که در این پست آمده، از خودم است
(2) Richard Dawkins
(3) Religious apologist
(4) Atheist ترجیح می دهم به جای کلمه بی خدا مستقیما از آتئیست استفاده کنم.
(5) Consciousness raiser در ترجمه فارسی فوق از پیام آگاهی بخش استفاده شده.
(6) کلا آدرسهایی که در کتاب داده شده خواننده را به مطالعه و پیگیری آن موضوع خاص ترغیب می کند. برای ورود به مطلب در مورد دو پدیده مورد اشاره، این آدرسها را ببینید:
http://news.bbc.co.uk/2/hi/asia-pacific/6370991.stm
(7) Creationism معمولا در برابر Evolutionism به کار می رود و به مکتب فکری و [شبه] علمی گفته می شود که مدعیست نظریه تکامل داروینی غلط است و در عوض توجیهی که در کتاب مقدس برای خلقت جهان آورده شده را می توان با شواهد علمی پشتیبانی نمود.
(8) God of gaps: اشاره به این واقعیت دارد که با گذشت زمان وقایع طبیعی که به خدا نسبت داده می شدند، توسط علم توجیه شده اند. خدای دین باوران تنها در حفره هایی وجود دارد که علم هنوز راهی به آنها نیافته است و این حفره ها هر روز کوچکتر می شوند.
(9)Dodo: نوعی پرنده که در جزایر موریتانی تا پایان قرن هفدهم یافت می شد. این پرنده قادر به پرواز نیست. ملوانان اروپایی آنقدر از این پرنده کشتند تا نسلش منقرض شد!!
Friday، December 14، 2007
فیلسوف و آیت الله
چند وقت قبل به سرم زد در مورد دلبستگی فوکو به انقلاب شکوهمند اسلامی ایران مطالعه کنم. متاسفانه در این مورد هرچه در نت گشتم کمتر یافتم؛ گویا علتش این است که فوکو نظرات اولیه اش در باب انقلاب ایران را در کوریره دلاسرا منتشر کرده و تا دهه نود به فرانسه هم حتی ترجمه نشده بودند و تنها طی چند سال اخیر به انگلیسی منتشر شده اند.
بهترین مقاله ای که من پیدا کردم، مقاله زیراز بوستون گلوب بود. نوشته های بعد از لینک تاملات پراکنده من است در خصوص این مقاله.
www.boston.com/news/globe/ideas/articles/2005/06/12/the_philosopher_and_the_ayatollah/
جریان دلبستگی فوکو به انقلاب ایران و حمایتش از آن قصه کهنه ایست. شخصا به طرز مبهمی گمان می کردم فوکو حرفهایش را "پس" گرفته. واقعا اینطور است؟ شان فوکو بری از تایید این نکبت است؟ هرچند گویا فوکو بعد از انقلاب فاجعه بار ایران، در آرای خودش تجدید نظر کرده و در مقاله What is enlightenment اش نگاهی معتدل تر به پروژه روشنگری در غرب داشته، اما هرگز-لااقل تا جایی که من می دانم- آشکارا نظریاتش در مورد انقلاب ایران را "تکذیب" نکرد. با این حساب وقتی رحیم پور ازغدی موقع یاوه بافی در مورد ظهور امام زمان و موقعیت پست مدرن و بن بست غرب و چه می دانم تاثیر انقلابی خمینی در آلفاسنتوری، پای فوکو را وسط می کشد، چندان هم نمی توان به او خرده گرفت. نمی خواهم شریعتی و فوکو را با هم قیاس کنم. اما چطور است که روشنفکر ایرانی امروزی راحت در برابر شریعتی موضع می گیرد و نظریات در هم و پراکنده او را -به درستی- رد می کند، چرا وقتی نوبت فوکو و گندی که در مورد انقلاب ایران زده می رسد، ناگهان محافظه کار می شود و حتی تلاش می کند فوکو را به نوعی تبرئه کند؟
یک مطلب جالب دیگر در مورد مقاله بالا، اشاره اش به "حال کردن" نسلهای مختلف روشنفکران فرانسوی با انقلابهای در پیت کشورهای جهان سومی است. این سوال برای من هم ایجاد شده که چه سری در این مثلا انقلابها وجود دارد که اینطور دل روشنفکران فرانسوی را می برد و آنها را به حمایتهای کورکورانه وامی دارد؟ چطور فوکوی تاریخ نگار می تواند از جرثومه جزم اندیشی مذهبی که مشخصه فکر مذهبی به خصوص اسلامی و شیعی است چشم بپوشد؟ چطور فوکو به خودش اجازه داده که بدون داشتن اطلاعات کافی از خاورمیانه و اسلام و ایران، چنین جملاتی بلغور کند:
"این شاید بزرگترین قیام علیه سیستمهای جهانی باشد، مدرن ترین و جنون آمیزترین شکل شورش"
فوکو به عنوان خبرنگار آماتور کوریره دلاسرا به ایران آمد تا از نزدیک شاهد این "بزرگترین تحول قرن!!" باشد و نتیجه مشاهدات و نظراتش را در نشریات ایتالیایی منتشر کرد. مطمئن نیستم اما فکر می کنم این مقالات از زبان بزرگترین روشنفکر فرانسه، آن هم زمانی که در اوج توانایی فکریش بوده، تاثیر بسیار مثبتی به نفع انقلابیون ایران روی محافل روشنفکری غربی داشته است. جالب است که در غرب فوکو به عنوان روشنفکری غیر احساسی شهرت دارد.
به نامی در مقاله اشاره شده، آتوسا.ه که گویا بعد از انقلاب ایران نامه سرگشاده ای برای فوکو نوشته و او را متهم کرده که دارویی برای ایرانیان تجویز کرده که از خود بیماری بدتر است!(گفتن چنین چیزی آن هم در آن سالها نشان می دهد که گویا بوده اند روشنفکرانی که به درد ملت شریف دچار نشده بودند! افسوس که گمنامند و اندک) جالب اینجاست که فوکو به این نامه پاسخی نداده و فقط نویسنده را متهم کرده که "نفرت ضد اسلامی" دارد. خیلی دوست دارم بدانم این خانم کیست، و بازهم در شگفتم از این که روشنفکران چپ اروپایی پیرو سنت مبارزه با راستگرایی مسیحی چطور به اسلام که می رسند، ناگهان موضعی بی تفاوت توام با همدلی اتخاذ می کنند، از در سازش درمی آیند و از تفاوتها و لزوم گفتگو یا مفاهیم پست مدرن- مثل همین پست کلنیالیسم که ورد زبان حسین درخشان بود- سخن می گویند. این اجتناب از نقد اسلام از کجا ریشه می گیرد؟ آخر چپ، با آن تاریخ پرافتخار مبارزه علیه اقتدارگرایی(اتوریته) مذهبی، با آنارشیسم و مارکسیسم و کمونیسمش، چه چیز مشترکی با دینی تا فرق سر غرق در اتوریته و عبودیت می تواند داشته باشد؟ این فکر است که مثل خوره به جانم می افتد و تئوریهای توطئه قدیمی را باز در ذهنم زنده می کند...
به نکته بسیار مهمی که در مقاله بالا اشاره شده است. مفهومی که من هنوز هم درک درستی از آن ندارم، شاید چون واژه دقیقی برای وصفش به فارسی پیدا نکرده ام. به اندازه کافی منتقد نبودن! بله، خودش است. درد فوکو(و خیلی روشنفکران چپ داخلی) همین است: گذر از کنار عقاید ارتجاعی و ماقبل تاریخی دینی مثل اسلام و ساختارهای سنتی همراهش در عین گرفتن ژست روشنفکری که امروزه به برکت ادبیات پست مدرن کار بسیار آسانی هم شده. از آن سو با استبداد سیاه حکومتی مواجهیم که به جز خشک ترین و محدود کننده تفسیر از اسلام، تفسیر دیگری را قبول ندارد و با شدت و حدت هرچه تمام تر بدون رعایت هیچ مرز اخلاقیی می خواهد این تفسیر را به همه حقنه کند. در نبود روشنگری درست و حسابی، دو عامل فوق باعث به وجود آمدن نوعی پریشانی فکری در میان نسل جوان ایرانی شده و این گاه به تناقضهای بس عجیبی می انجامد. همان چیزی که محمد قائد ذهنیت عرفان زده می نامدش.
مثال: لذت بردن همزمان از آثار ادبی الحادی غربی و شارلاتان بازیهای عرفانی سای بابا.
از این دست تناقضها که کم و بیش به نظرم ریشه های مذهبی دارند در ذهن ایرانی بسیار است و بدبختی این که در این کشور دیوانگان هرگز فرصتی برای طرفداران سخن روشن و صریح نبوده است تا بتوانند در برابر این توهم لجام گسیخته قد علم کنند و پاسخی بدهند.
آیا اینترنت می تواند نقشی موثر برای عادت دادن جوان اهل مطالعه ایرانی به طرح پرسش و درخواست پاسخهای صریح بازی کند؟ یا عرصه فلسفه ورزی اینترنتی ما هم از سویی به پست کلنیالیسم حسین درخشانی و از سوی دیگر به فحشهای چارواداری سر بحثهای حقوق بشر و مذهب ختم خواهد شد؟

