چهارشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۹۰

اکوفاشیزم یا چطور یک دوستدار دلسوز طبیعت میتواند باعث مرگ 50 میلیون آدم بشود؟


(1) آنها که سری ارباب حلقه ها شاهکار جی.آر.آرتالکین را خوانده اند، میدانند که نبرد بی امانی که در دنیای فانتزی سرزمین میانه در جریان است در واقع بین دو نیروی آشتی ناپذیر خیر و شر است. هرچه قهرمانان داستان به سرزمین موردور که پایگاه شر است نزدیکتر میشوند، مناظر خشکتر و بیروحتر میشوند، از تعداد و سرسبزی درختان کاسته میشود و بجایش خاکستر و بیابان و ویرانیست که چشم قهرمانان داستان را می آزارد. با توجه به زمان نوشته شدن این اثر (حوالی جنگ دوم جهانی)، این فرضیه مطرح میشود که معادل این جهانی نیروهای شر در آن کتاب، نازیها هستند. 

(2) لااقل از منظر طبیعت چندان نمیتوان با این قیاس همدلی داشت. رایش سوم حتی با معیارهای امروزی، یک دولت نمونه در زمینه حفاظت از محیط زیست بود. خود هیتلر یک دوستدار سرسخت طبیعت و نیز گیاهخوار بود. او سیگار نمی کشید و اجازه هم نمیداد کسی در حضورش سیگار بکشد. فعالانه به دنبال ممنوعیت کامل سیگار در کل خاک آلمان بود و در این راه قوانینی هم تصویب کرد. علاقه ای به داروهای شیمیایی نداشت و ترجیح میداد از درمانهای هومیوپاتیک استفاده کند. آلمان نازی اولین کشوری بود که در آن کمپین مدرن مبارزه با سیگار و دخانیات براه افتاد، و نیز اولین کشوری بود که قوانین مدرن حمایت از حیوانات در آن تصویب شد. از دیگر گیاهخواران معروف بین نازیها میتوان به هیملر فرمانده SS‌‌، وزیر داخله، مسوول اردوگاههای کار اجباری، و فرمانده گشتاپو و جوخه های مرگ نازیها اشاره کرد. او حتی مزرعه شخصیش را هم به تحقیقات روی اثر داروهای گیاهی بعنوان مرهم برای سربازان زخمی اختصاص داده بود.

(3) این علاقه و حتی عشق به طبیعت و تلاش برای حفظ آن در اندیشه و عمل بسیاری از سران نازیها دیده میشود.  با اینحال کمتر کسی آلمان نازی را با قوانین حمایت از حیوانات و عشق سرانش به درختان و جنگلها بخاطر می آورد. نام آلمان نازی معمولا همراه با جنگ دوم جهانی، آشویتس یا زاکسن هاوزن برده میشود، یعنی دهشتناک ترین اتفاقات و محلهای ایجاد شده به دست بشر در قرن بیستم و شاید در کل طول تاریخ. در ادامه تلاش خواهیم کرد با مروری اجمالی بر تاریخچه، اندیشه و عمل شاخه سبز حزب نازی تا حدی از این معما گره گشایی کنیم که چطور عشق و علاقه به طبیعت میتواند با چنین سطحی از بیرحمی و جنایتکاری و بی ملاحظگی نسبت به جان انسانها همراه شود.


(4) ممکن است کسانی بگویند علاقه نازیها به طبیعت صرفا یک ژست تبلیغاتی بوده برای بهبود چهره حکومتشان بعنوان یک دولت صنعتی-تکنوکرات. اما با مرور ایدئولوژی و رفتار ناسیونال سوسیالیستها و پدران معنوی آنها پذیرش این حکم دشوارتر میشود. سخنان هیتلر و متفکران الهام بخش او را که مرور کنیم، مملو است از این ایده که انسان نه فراتر از طبیعت بلکه جزیی از آن است. ریشه های این فکر در اندیشه آلمانی به قرن نوزدهم برمیگردند. جالب است که حتی خود کلمه «اکولوژی» را یک دانشمند آلمانی به نام ارنست هکل در قرن نوزدهم باب کرد. و جالبتر اینکه هکل نژادپرست متعصبی هم بود و به برتری نژاد نوردیک بر سایر نژادها عقیده داشت. او همچنین معتقد بود که داروینیزم را میتوان در مورد اجتماعات انسانی نیز بکار برد. هکل و سایر متفکران همعصر او این ایده ها را بتدریج با زمین پرستی، فرهنگ روستایی، عرفان و نظامی گری درهم آمیختند. نفرت از شهرنشینی و یهودیان اکثرا شهرنشین، بخاطر بی توجهی آنان به تقدس و رازآمیز بودن زمین نیز نقشی هسته ای در این تفکر پیدا کرد.  در اوایل قرن بیستم و در دوران وایمار، به لطف گروههایی مانند جنبش جوانان آلمان این ایده ها وارد فرهنگ عامه آلمانی نیز شدند. جنبش جوانان در اصل حرکتی بی ریشه بود که نئو-رمانتیسیزم، عناصری از فلسفه های شرقی مثل عرفان، ضدیت با عقل، خشونت و تلاش برای ایجاد نظامی اجتماعی یکپارچه با طبیعت را در ملغمه ای آشفته به هم آمیخت و با هیاهو و شانتاژ باعث شد این ایده ها در جامعه تا حد زیادی مورد پذیرش قرار بگیرند. بیشتر اعضای این جنبش بعدها جذب نازیها شدند و بجای طبیعت به پرستش پیشوا روی آوردند.

(5) یک فیلسوف عضو جنبش جوانان با نام لودویگ کلاگز مقاله ای بسیار تاثیرگذار نوشت با عنوان «انسان و زمین». جالب است که تقریبا تمام دعویهای طبیعت گرایان افراطی امروزی در این کتاب هم آمده: ابراز نگرانی از نابودی گونه های طبیعی، برهم خوردن تعادل اکوسیستم زمین، مخالفت با شهر نشینی و کاپیتالیسم و در یک کلام: دشمنی بی مهابا با ایدئولوژِی «پیشرفت». فیلسوف آلمانی معروف دیگر، مارتین هایدیگر هم دشمن آَشتی ناپذیر مدرنیزم و هیومانیزم بود و لب کلامش این بود که «بگذارید چیزها بحال خودشان باقی بمانند». او هم حامی سرسخت پیشوا و یهودستیز قهاری بود و هرگز حتی سالها بعد از نابودی رایش سوم نپذیرفت که اشتباه میکرده.



 (6) تبلیغات نازیها برای حفاظت از طبیعت از جمله جنگلها، مملو از رمانتیسیزم و عرفان بود. این تبلیغات در دوران حکومت نازیها به برنامه درسی مدارس تبدیل شدند. یک ایده اساسی دیگر که توسط والتر داره وزیر کشاورزی آلمان نازی بسط داده شد، یگانگی خون و خاک بود. امتزاج خاک و خون هم خیلی زود جایگاهی اساسی در برنامه زیست محیطی آلمان نازی پیدا کرد. داره هم نژادپرست متعصبی بود و معتقد بود یهودیها «علف هرز» هستند! وجود و تکثر امثال این فرد در دستگاه حکومتی آلمان نازی نشان میدهد برنامه هولوکاست یا اصلاح نژادی در آن کشور به هیچ وجه یک تصادف نبوده و ریشه های عمیق فکری-تاریخی داشته. همچنین نمیتوان از ایده بنیادین «فضای حیاتی» (به آلمانی Lebensraum) در اندیشه حزب نازی چشمپوشی کرد. خود هیتلر در «نبرد من» استدلال میکند که نژاد آلمانی برای ادامه حیات خود نیاز به راندن گونه های پست تر از سرزمینهای شرقی دارد و این یکی از مهمترین دلایل شروع جنگ جهانی دوم بود. حتی در اوج جنگ سران نازی از تعقیب آرمانهای زیست محیطی-نژادپرستانه شان دست بر نمیداشتند. در 1942 هیملر دستوری صادر کرد که به موجب آن طبیعت و مزارع لهستان اشغال شده باید حتی الامکان دست نخورده و بکر باقی بمانند تا مهاجران جدید آلمانی در آنها ساکن شوند!

سیاستها و دیدگاههای نازیها در مورد محیط زیست به همین موارد خلاصه نمیشوند. اما گمان میکنم همین حد برای نشان دادن عمق تعصب و تقید سران نازیها نسبت به طبیعت و محیط زیست کافی باشد. اگر خواستید بیشتر مطالعه کنید، این مقاله بسیار جامعتر است.

***



(7) اینکه کسانی بتوانند همزمان عاشق درخت و گل و حیوانات باشند (یک پوستر تبلیغاتی دوران رایش ردیفی از حیوانات را نشان میدهد که با سلام مخصوص در حال تشکر از پیشوا بخاطر نجات دادنشان از تشریح زنده هستند!) اما آدم کشتن برایشان از آب خوردن هم راحت تر باشد، شاید برای بسیاری از ما موضوع عجیب و غیرقابل هضمی بنظر برسد. در اینجا مایلم از دو مشخصه در اندیشه شاخه سبز نازیها نام ببرم که میتوان باور یا علاقه به آنها را «زنگ خطر» افتادن به هزارتوی تفکرات این تیپی دانست: ضدیت با عقل و ضدیت با هیومانیزم.

(8) هسته اصلی نگاه زیست محیطی نازیها، داروینیزم اجتماعی بود. از نگاه داروینیزم اجتماعی دقیقا همان قوانینی که بر بیولوژی (بخصوص قانون بقای اصلح) حاکمند، در جوامع انسانی نیز جاری هستند. وظیفه انسان صرفا کشف و اطاعت از این قوانین است نه تلاش برای تغییر یا اصلاح آنها. اگر این قوانین میگویند که قوی باید ضعیف را نابود کند یا تحت انقیاد درآورد، بشر را چه به اینکه در برابر حکم ازلی طبیعت بایستد؟ البته مبنای استدلالی داروینیزم اجتماعی مبهم و مغشوش است و بعید بنظر میرسد بر چیزی بیشتر از یک قیاس نابجا استوار شده باشد. «طبیعت» و نیز اصطلاحات بیولوژیک داروینیزم مثل بقای اصلح یا تکامل در اینجا بدرستی تعریف نمیشوند. کلا تنها حوزه ای که داروینیزم در آن به بهترین شکل پاسخگوی مسائل و مشکلات بوده، همان بیولوژیست و در سایر حوزه ها چندان نمیتوان به آن تکیه کرد. البته نازیها دغدغه های دیگری داشتند و به این قبیل ایرادها توجهی نمیکردند!


(9) از سوی دیگر تعطیل کردن عقلانیت برای نیل به هدفی هرچند والا (در اینجا برقراری ربطی عرفانی و رازآلود بین روح آلمانی و روح سرزمین آلمان!) همواره پیامدهای ناگواری دارد که افراد معمولا بخاطر علایق زیبایی شناسانه یا روانی ممکن است چندان به آن توجه نکنند. قیاس خوبی در این مورد هست: با تعطیل کردن عقلانیت در یک گفتمان انگار شما فضای گفتگو را بمباران اتمی کرده اید! بعد از این کار همه حرفها به یک اندازه ارزشمند و به یک اندازه چرند خواهند بود! دشمنان عقل البته این را صریحا ابراز نمیکنند. اما شکی نیست که آنها هم فقط تا جایی با عقل مخالفند که بتوانند ایدئولوژی یا باورهای غیرعقلانیشان را به مخاطب بقبولانند، وگرنه میتوان مطمئن بود که به محض بیرون رفتن از در اتاق، عقلانیت بر تمام رفتارهای زندگی روزمره شان حاکم خواهد بود، همانطور که ماشین جنگی و صنعتی آلمان نازی بدون توسل به علم و عقل امکان موفقیت نداشت. این ذهنیت یا مشابه آن را تقریبا در تمام ایدئولوژیها و مشربهای فکری ضد عقلانیت و ضد انسانیت میتوان مشاهده کرد. آنها از پیروانشان میخواهند عقل را در جاهای خاصی معلق بگذارند و به عرفان، پیشوا یا مثلا آرمان جهانی کمونیزم «ایمان» بیاورند، اما به هیچ وجه با کاربست عقل برای تولید اسلحه یا اتوبان یا خودرو مخالفتی ندارند. دعوی ما این است که تقریبا همواره این ترکیب فکری به فاجعه منجر میشود و باید به هر قیمت ممکن از آن اجتناب کرد. عقل هرگز و در مورد هیچ مساله ای کوچک یا بزرگ نباید تعطیل شود یا به حاشیه رانده شود.


(10) متفکرانی از جمله فوکو این ایراد را به هیومانیزم وارد کرده اند که تعریف آن از انسان، تعریفی ناقص است و راه را برای از جرگه انسانیت خارج کردن برخی از انسانهای در حاشیه مانده هموار میکند. متفکرین دیگری مانند نیچه هیومانیزم را صرفا نسخه سکولار مذهب میدانند. البته جالب است که نه فوکو و نه نیچه خودشان هم چندان  در بند استدلال و عقلانیت نبوده اند. بعنوان مثال شیفتگی و ستایش فوکو از پدیده ای مانند انقلاب ایران در 1979 فقط یک نمونه از دقت و انصاف علمی وی در تحلیل مسائل است! بدون اینکه بخواهم وارد بحثی پیچیده راجع به این ایرادها بشوم، بر این باورم که ترکیب عقلانیت با هیومانیزم میتواند این قبیل ایرادها را هم برطرف کند و از لحاظ تاریخی هم پررنگ ترین شاخه هیومانیزم همواره شاخه عقلگرای آن بوده است.


(11) ذکر این نکته هم ضروری بنظر میرسد که محیط زیست برای هیومانیست ها هم دغدغه ای بسیار مهم است. مسائل محیط زیستی معمولا پیچیده اند و نیاز به همکاری متخصصان زیادی از رشته های مختلف و نیز اتخاذ سیاستهای درست و مسوولانه از سوی سیاستمداران دارند، و این همیشه کار آسانی نیست. قصد این نبوده که با اشاره به علایق زیست محیطی نازیها، کلا نگرانیها و دغدغه های زیست محیطی کم اهمیت جلوه داده شوند. هدف اصلی از این نوشته نشان دادن این نکته است که بدون بکار بستن عقل و علم، حتی آرمان والایی مثل حفاظت از محیط زیست میتواند به فجایعی باورنکردنی بینجامد و این فقط یک اخطار یا هشدار بدبینانه نیست، واقعیت محض تاریخی تاییدش میکند.


(12) نه کمپین مبارزه با سیگار آلمان نازی به نتیجه ای رسید و نه سیاستهای زیست محیطیشان، درست برعکس، آنها با راه انداختن جنگی خانمانسوز خود عامل نابودی همان طبیعتی شدند که به آن عشق می ورزیدند. این عاقبت هر آرمانگرایی افسارگسیخته و ضدعقل دیگر هم هست: در نهایت درست به ضد خودش تبدیل میشود!

(13) اگر هنوز تمایل دارید برای طرفهای متخاصم در داستان ارباب حلقه ها معادل جهان واقعی پیدا کنید، پیشنهاد من برای موردور و اهالیش کماکان نازیها هستند، قضاوت نهایی باشد به عهده شما خواننده عزیز!

یکشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۰

آیا استفاده از سلاح هسته ای میتواند اخلاقی باشد؟

(1) این معمای دشوار اخلاقی را شاید شنیده باشید:
شما روی تپه ای مشرف به ریل قطاری ایستاده اید و قطار را می بینید که از دور نزدیک میشود. نگاهی به ریل می اندازید و با وحشت متوجه میشوید که پنج نفر را به ریل بسته اند. در جستجوی راه حلی برای نجات جان این افراد، نگاهتان به دکمه ای که کنار دستتان قرار دارد می افتد. با فشار دادن این دکمه میتوانید ریل قطار را عوض کنید. قطار وارد ریل دیگری خواهد شد. اما در آن مسیر هم یک نفر به ریل بسته شده و اگر قطار به مسیر جدید منحرف شود، او قطعا کشته خواهد شد. آیا دکمه را فشار خواهید داد؟
هر کدام را که انتخاب کنید، لابد تصدیق میکنید که انتخاب سختی است. شرایط در جهان واقع معمولا به این سیاه و سفیدی نیستند. اما بازهم گاهی اوقات بشر در برابر انتخابهایی واقعا دشوار میگیرد که قضاوت در موردشان ساده نیست. انتخابهایی که انسانها در زمان جنگ انجام میدهند یکی از مصادیق این شرایط است.
(2) بسیاری از هیومانیست ها جنگ را شر مطلقی میدانند که باید به هر طریق ممکن از آن اجتناب کرد. نگاهی حتی اجمالی به تاریخ بشر به ما میگوید که این نگاه بیش از حد خوشبینانه است. در باب اینکه چرا انسانها نمیتوانند اموراتشان را بدون جنگ و خشونت بگذرانند، نظرات بسیارند. عده ای معتقدند که خشونت در ذات انسان است و در پروسه تکامل با آدمی عجین شده. مخالفین عقیده شان بر این است که خشونت پدیده ایست فرهنگی/اجتماعی و نه ژنتیک. هر کدام این دیدگاهها را که بپذیریم، نمیتوانیم این واقعیت محض را نادیده بگیریم که جنگ همراه همیشگی بشریت بوده در هر گامی که در تاریخ حضور کوتاهش روی این کره خاکی برداشته.
(3) محکوم کردن جنگ، بمباران و کشتار همیشه بنظر آسان می آید. ذهن ما متاثر از روایات مدرن از حقوق بشر و تمدن و انسانیت، بلافاصله مهاجم را در جایگاه «بد» و قربانی را در جایگاه «خوب» مینشاند. این تمایل همیشه وجود دارد که قضاوتی مطلق و سیاه و سفید راجع به وقایع اینچنینی صورت گیرد و تکلیف مساله هنوز مطرح نشده، کاملا روشن شود. یکی از این فجایع، بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاگی در اواخر جنگ دوم جهانی است. این از آن چیزهاییست که دیده ام افراد حتی بدون لحظه ای فکر کردن محکومش میکنند و در ردیف جنایات و نسل کشی های بزرگ تاریخی قرارش میدهند.
تصویر سمت چپ انفجار هیروشیما و سمت راست انفجار ناگازاگی را نشان میدهند.
   
عده ای میگویند دولت آمریکا بمبهای اتمی را «بی دلیل» روی هیروشیما و ناگازاگی انداخت. عده ای دیگر آنقدر پیش میروند که بپذیرند این کار دلیلی داشته، اما معتقدند این دلایل غیر انسانی بوده، مثل اینکه آمریکاییها صرفا میخواستند سلاحهای جدیدشان را در عمل آزمایش کنند! در ادامه تلاش میکنیم با مروری بر مختصر بر پاره ای اتفاقات روزهای آخر جنگ دوم جهانی ارزیابی دقیقتری از واقعه بمباران اتمی هیروشیما و ناگازاگی داشته باشیم.
(4) سه ماه از تسلیم آلمان نازی گذشته بود. با این حال ژاپنیها به هیچ عنوان قصد نداشتند تسلیم شوند. در دولت ژاپن جنگ طلبها دست بالا را داشتند و معتقد بودند که به هر قیمت باید به جنگ ادامه داد. آنها فکر میکردند میتوانند آنقدر مقاومت کنند که متفقین بخاطر تلفات بالا از ادامه تهاجم صرفنظر کنند و حتی رضایت دهند ژاپن بخشی از متصرفاتش در آسیا و اقیانوسیه را نگه دارد! چیزی که به آنها این امید را میداد موقعیت جغرافیایی بسیار دشوار ژاپن و جزایر پراکنده ای بود که تصرفشان برای هر مهاجمی به کابوس می مانست. تخمینها حاکی از آن بود که متفقین برای اشغال کامل ژاپن بین یک تا چهارمیلیون نفر تلفات می دادند. کشته های ژاپنی ها بالغ بر ده میلیون نفر برآورد میشد. از سوی دیگر بربریت و توحش ژاپنیها در مناطق تحت اشغالشان منجر به این شده بود که ماهانه حدود دویست هزار نفر در این مناطق تلف شوند.
(5) خطر دیگر دستیابی ژاپن به بمب اتمی بود. اسناد تاریخی نشان میدهند که ژاپنیها هم برنامه ای برای تولید سلاحهای اتمی داشته اند. البته در مورد اینکه چقدر تا ساخت بمب فاصله داشتند، اختلاف هست. اما واقعیت این است که دستیابی ژاپنیها به بمب اتمی مسلما با گذر زمان تحقق می یافت. اگر ژاپنیها میتوانستند جنگ را چند سال دیگر «کش» بدهند، هیچ بعید نبود آنها هم میتوانستند بمب اتمی بسازند و واضح است که با ایدئولوژی فاشیستی و نگاه غیرانسانی حاکمان ژاپن به غیر ژاپنیها، این موضوع به چه فاجعه ای میتوانست منجر شود.
(6) در این گیر و دار بالاخره پروژه منهتن به نتیجه رسید. دو بمب اتمی که در ششم و نهم آگوست 1945 روی شهرهای هیروشیما و ناگازاگی انداخته شدند مجموعا حدود دویست و پنجاه هزار نفر تلفات به بار آوردند و ژاپن کمتر از یک هفته بعد تسلیم شد. علیرغم مباحثات و اختلافات بر سر جزییات تاریخی، کمتر تاریخنگاری شک دارد که بمبهای اتمی نقشی اساسی در پایان دادن به جنگ داشتند. حتی یکی از مشاوران صلح طلب امپراتور ژاپن گفته بود که این بمبها فرصتی بودند که از آسمان به ما داده شد تا ژاپن را از نابودی کامل نجات دهیم. با این حال جالب است که حتی وقتی منچوری را از دست داده بودند، حتی وقتی دو بار مورد تهاجم هسته ای قرار گرفته بودند، باز تسلیم ژاپن ساده رخ نداد. شب قبل از اعلام عمومی تسلیم از سوی امپراتور، گروهی از نظامیان عالیرتبه دست به کودتا زدند تا جلوی پخش شدن صدای جواهرسان امپراتور! را از رادیو بگیرند و جنگ را ادامه دهند.
(7)  عده ای معتقدند که استفاده از سلاح هسته ای «ذاتا» غیر اخلاقی و مصداق تلاش برای نسل کشی به شمار می آید. اما این حکم را میتوان برای هر سلاح جدیدی در طول تاریخ هم صادق دانست. مثلا یکی از علل شکست ایران در برابر عثمانی در اوایل تشکیل حکومت صفویه، عدم استفاده قزلباشها از سلاحهایی مثل توپ و تفنگ بود. مساله صرفا دسترسی نداشتن به این سلاحها نبود؛ بلکه قزلباشها استفاده از سلاح گرم را «غیر اخلاقی» و «ناجوانمردانه» می انگاشتند. البته این نگاه امروزه مضحک بنظر میرسد. پس استفاده از هیچ سلاحی «ذاتا» اخلاقی یا غیر اخلاقی نیست. این شرایط و نحوه استفاده است که میتواند تعیین کننده این امر باشد. در مورد بمب اتمی هم میتوان گفت جنبه غیر اخلاقی استفاده از آن، تخریب جبران ناپذیر محیط زیست و احتمال بسیار بالای تلفات گسترده غیرنظامی است. قصد وارد شدن به جنبه محیط زیستی را ندارم و ترجیح میدهم مساله بمباران هیروشیما و ناگازاگی را صرفا از نگاهی انسانی بررسی کنم.
(8) از نگاه تلفات انسانی میتوان ژاپن را با آلمان مقایسه کرد که در جریان اشغال شدن توسط متفقین متحمل بیش از دو میلیون تلفات شد. این اختلاف دقیقا به این خاطر بود که در جنگی طولانی و فرسایشی خاک ژاپن به توبره کشیده نشد! بیشتر به طنز میماند، اما حقیقت محض این است که بمب اتمی جان بیش از 9 میلیون ژاپنی را نجات داد! ایالات متحده بمبها را برای پایان دادن به جنگ استفاده کرد نه برای کشتار. تا آنجایی هم که به حفظ جان غیرنظامیان مربوط میشود، خود دولت ژاپن هیچ خط قرمزی را رعایت نمیکرد. برای مثال یکی از علل تلفات بالا در نبرد اوکیناوا استفاده ژاپنیها از غیرنظامیان به عنوان سپرهای انسانی بود تا جایی که تلفات این نبرد از کشته های بمباران اتمی ناگازاگی بیشتر شد! اصولا ایدئولوژی ژاپنی که بر مبنای پرستش شخص امپراتور بنا شده بود، حد و مرزی در جنگ برای پیروزی قائل نمیشد. در برابر چنین حریفی صحبت از تلاش برای حفظ جان غیر نظامیان بیشتر به شوخی میماند. دشمنان دیگر ژاپن یعنی روسها هم احترام چندانی برای جان انسانها چه نظامی و چه غیر نظامی قائل نبودند. آنها وقتی منچوری را اشغال کردند، بطور گسترده دست به قتل و غارت زدند وحتی چینی های «آزاد شده» هم از تعرض و موارد متعدد تجاوز به عنف سربازان ارتش سرخ در امان نماندند! در این نبرد بیش از هشتاد هزار ژاپنی کشته شدند که نزدیک به کل ژاپنی های کشته شده در هیروشیماست. ششصدهزار ژاپنی نیز به اسارت گرفته شدند که بسیاری از آنها هم در اثر رفتارهای غیر انسانی فاتحان روس یا در کمپهای کار اجباری در سیبری از پا در آمدند.
(9) بر میگردیم به سوال اصلی. خودتان را جای ترومن رییس جمهور وقت ایالات متحده بگذارید. در گیر و دار کشتار ژاپنی ها و حمله روسها و نبردهای دشوار و جانکاه در اقیانوس آرام، ناگهان به شما دکمه ای داده میشود که با فشار دادن آن و کشتن چند صد هزار نفر میتوانید جنگ را تمام کنید و میلیونها نفر را از مرگ و آوارگی نجات دهید. آیا دکمه را فشار خواهید داد؟ 
پرسش حتی مهمتر بنظر من این است؟ فارغ از اینکه چه تصمیمی میگیرید، آیا این تصمیم را بدون لحظه ای مکث خواهید گرفت یا در هنگام تصمیم گیری، عرق از پیشانیتان سرازیر خواهد شد و دستتان به لرزه خواهد افتاد؟ اگر اینطور شود، من به هدفم از نوشتن این متن رسیده ام!

سه‌شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۰

تاملاتی درباره شبکه های اجتماعی

گرافها و شبکه های اجتماعی
در ریاضیات یک گراف مجموعه ای مجرد از چیزهاییست که برخی از این «چیز»ها با هم در ارتباطند. برای مقاصد این نوشته بگذارید اینطور بگوییم که گراف مجموعه ای از «راس»هاست که توسط تعدادی «یال» به هم وصل شده اند. شکل زیر یک گراف را نشان میدهد.
گراف کاربردهای مختلفی در علوم محض و مهندسی دارد. برای مثال شبکه برق سراسری را در نظر بگیرید. این شبکه مجموعه عظیمی از تولید کننده ها (نیروگاهها) و مصرف کننده های مختلف است که توسط خطوط برق مختلف به هم وصل شده اند. ثابت میشود که میتوان این شبکه را با یک گراف مدل کرد و از آن طریق جریان برق در خطوط مختلف و میزان سهم هر نیروگاه در تولید و سایر پارامترهای الکتریکی مهم شبکه را محاسبه کرد.
گرافها میتوانند برای مدل کردن چیزهای دیگری هم بکار بروند. برای مثال در گراف بالا فرض کنید راسها نشان دهنده افراد باشند و یالها نشان دهنده وجود رابطه «دوستی» بین افراد. به این ترتیب شماره یک با شماره پنج دوست است و 6 فقط با 4 دوست است. دوستی رابطه ای متقابل است (یا لااقل اکثر افراد اینطور گمان میکنند!) اما اگر بخواهیم رابطه ای مثل عشق را نشان بدهیم چه؟ عشق میتواند رابطه ای یکطرفه باشد. برای این امر میتوان از گرافی به شکل زیر استفاده کرد که میتواند بسادگی نشاندهنده یک مثلث عشقی بین سه نفر باشد!
میتوانیم این بازی را ادامه دهیم. مثلا فیسبوک را در نظر بگیرید. فرض کنید افراد راسها باشند. مهمترین رابطه در فیسبوک رابطه «دوستی» است. به سبک فیلم ماتریکس که قهرمانان داستان در آن اشیا را به شکل آبشارهای سبزی از حروف و اعداد میدیدند که مثلا کُدهای کامپیوتری است، بیایید ما هم فیسبوک را یک گراف ببینیم:


زیباست، نه؟ مساله البته به این سادگیها هم نیست. برای مثال رابطه اساسی در فیسبوک، رابطه «دوستی» است. اما آیا همه کسانی که در فیسبوک با ما «دوست» هستند، میتوانند مصداق رابطه دوستی در خارج از فضای مجازی هم باشند؟ فیسبوک (و گوگل پلاس) سعی میکنند با تعریف روابطی، گرافشان را به آنچه که در عالم واقع وجود دارد، نزدیکتر کنند. در فیسبوک شما میتوانید دوستانتان را در به گروههایی مثل Restricted، Family، Close_Friends تقسیم کنید. گوگل پلاس هم بیست جور رابطه تعریف کرده است. اما گمان نمیکنم با تمام تلاشهایشان هنوز حتی به گستردگی و پیچیدگی روابط در جهان واقعی نزدیک هم شده باشند. برای مثال، همان رابطه عشق را در نظر بگیرید، یا رابطه «جذب کسی شدن» یا رابطه «پارتنر سابق» یا کلی روابط مشابه دیگر. هیچکدام این روابط در فیسبوک تعریف نشده اند. روابط فیسبوکی هنوز با آنچه در جهان واقع وجود دارد زمین تا آسمان متفاوتند.

شبکه های اجتماعی فقط فیسبوک نیستند. WoW هم یک شبکه اجتماعیست با سرویسی متفاوت، سرگرم کننده و موفق. این تنوع و جذابیت شبکه های اجتماعی توجه متخصصان علوم کامپیوتر را به آن جلب کرده است. مثلا یک آدم باهوش که الان برای گوگل کار میکند، اینجا این ایده را مطرح کرده که برنامه ای نوشته شود که تمام روابط افراد را از شبکه های اجتماعی مختلف استخراج کند و شخص فقط با یک آی دی (مثلا با استفاده از OPEN_ID) بتواند تمام شبکه های اجتماعیش را مدیریت کند. به این ترتیب دیگر لازم نخواهد بود برای عضویت در هر شبکه اجتماعی حساب کاربری جدا ایجاد کند و دوستانش را به هر شبکه اجتماعی جدیدی که در آن عضو میشود، دعوت کند. البته فعلا در گیر و دار دعوای بین گوگل پلاس و فیسبوک خبری از پیگیری این رویای دور و دراز نیست!

در عمل دشواریهای پیش رو بیشتر از این حرفها هستند. آیا هر شبکه اجتماعی و روابط داخلی آن را میتوان با گرافی مدل کرد که در آن راسها افراد باشند و یالها روابط؟ گاهی اوقات در برقراری تناظر بین افراد و روابط در یک شبکه اجتماعی و راسها و یالها در یک گراف مشکلاتی اساسی پدید می آید. اما بیش از این بضاعت و انگیزه ای برای تعقیب این دغدغه های محض علوم کامپیوتری را ندارم. پس بگذارید توجهمان را به جنبه دیگری از موضوع معطوف کنیم.

حریم شخصی
بفرض که امکان تعریف روابط فوق در شبکه ای اجتماعی وجود داشته باشد. آیا ما واقعا مایلیم این اطلاعات را با بقیه دنیا به اشتراک بگذاریم؟ مثلا ممکن است من دلم بخواهد یکی از دوستانم بداند که از دختری خوشم می آید، اما اصلا مایل نیستم این اطلاعات را دیگران داشته باشند! بعلاوه، بمحض اینکه اطلاعاتی با اشخاصی بجز خود ما در میان گذاشته شوند، ماهیت آن اطلاعات تغییر میکنند. بسته به اینکه واقعیتی یک راز باشد یا همه از آن آگاهی داشته باشند، نگاه ما به آن واقعیت متفاوت میشود. اینکه من در دلم بخواهم با فلان دختر باشم یک چیز است و اینکه این واقعیت عمومی شود و همه از آن باخبر شوند، یک چیز دیگر. بهرحال فیسبوک و دیگر شبکه های اجتماعی بدون توجه به این حرفها مشغول پیگیری اعمال و رفتار و عادات ما روی اینترنت هستند. آنها اطلاعاتی مثل عادات مصرف ما، برندهایی که خوشمان میاید و رستورانهایی که دوست داریم را جمع آوری میکنند و این اطلاعات را مثلا از طریق رابط کاربری گراف در اختیار تمام دنیا قرار میدهند.
شاید هم به همین خاطر باشد که در فیسبوک ناشناس بودن و ناشناس فعالیت کردن با اخم و تخم مواجه میشود. کار گاهی تا جایی بالا میگیرد که فیسبوک اکانت کسی مثل سلمان رشدی را بخاطر استفاده نکردن از اسم واقعیش (احمد رشدی) غیر فعال میکند و فقط وقتی کوتاه می آید که رشدی به مارک زوکربرگ اعلان جنگ میدهد! عده ای میگویند اگر کاربران اینترنت چیزی برای پنهان کردن نداشته باشند، لزومی هم ندارد که از فعالیت با نام و نشان واقعیشان باکی داشته باشند. اما نمیتوان این واقعیت را نادیده گرفت که فرد وقتی در محیطی حاضر شود که تمام فعالیتهایش ثبت و ضبط شوند، احساس ناامنی و ناراحتی میکند و این ربطی به ماهیت اعمالش ندارد. بهر حال نمیتوان از این واقعیت براحتی گذشت که ترسیم خطی مشخص بین امتیاز ناشناس ماندن روی اینترنت و جلوگیری از سواستفاده از این امتیازبسیار دشوار است. مشکل فقط این نیست که سایتهایی مثل فیسبوک، اطلاعات شخصی و عمومی ما را روی سرورهایشان ذخیره میکنند و در ضمن اینترنت خارج از خودشان را به رسمیت نمیشناسند؛ فرقی هم نمیکند که اطلاعات شبکه های اجتماعی را از حصار سایتهای خاص خارج کنیم یا آنها تضمین بدهند که اطلاعات خصوصی ما نزدشان محفوظ باقی میماند و آن را با دیگران (دولتها یا شرکتهای بزرگ) به اشتراک نمیگذارند. واقعیت این است که انسانها بطور طبیعی از تحت نظر بودن و زندگی در خانه شیشه ای بدشان می آید و این «اجتماعی بودن» یک شبکه را مختل میکند.
تا آنجا که به رفتار شخصی در مورد حفظ حریم خصوصی مربوط میشود، نمیتوان فیسبوک را مجرم اصلی دانست. اعتقاد شخصیم این است (هرچند نتوانسته ام همیشه خودم به آن پایبند باشم) که وقتی با نام و نشان واقعی خودمان فعالیت میکنیم، «خصوصی» (private) به معنای واقعی کلمه وجود ندارد. ممکن است دوستی از عکسی که به اشتراک گذاشته ایم اسکرین شات بگیرد یا متن استتوسمان را در واژه پردازش کپی کند. اطلاعات خصوصی ما حتی اگر با عده کمی به اشتراک گذاشته شوند، دیگر مال ما نیستند و باید همیشه این احتمال را بدهیم که به هر دلیل دایره افرادی که از آنها باخبرند، بزرگتر و بزرگتر شود. اصولی ترین راه برای حفظ حریم خصوصی در سایتهایی مثل فیسبوک این است که اطلاعات خصوصیمان را به اشتراک نگذاریم! لااقل در شرایط فعلی امنترین راه، بدبینانه ترین راه است.
 کلام آخر
یادم هست وقتی که برای اولین بجای استفاده از بروزرهای متنی،ازبروزر گرافیکی نت اسکیپ استفاده کردم (و معنای اینترنت برایم عوض شد!)، سایت یاهو اولین جایی بود که همیشه باز میکردم. یاهو دروازه ورود من به اینترنت بود. بیش از ده سال بعد، این روزها شاید بجز نگاهی به یاهونیوز کاربرد چندانی برای یاهو پیدا نمیکنم. در عوض فیسبوک این روزها همان حکمی را دارد که یاهو ده-دوازده سال پیش برای من داشت. فیسبوک و رقبایش چهره اینترنت را عوض کرده اند و نوید تغییر آینده اینترنت را به ما میدهند. اما تاریخ قضاوت خواهد کرد که تا چه اندازه موفق خواهند بود. آیا در آینده به اینکه پای استتوس دوستی یا لینکی، «لایک» میزدیم نخواهیم خندید؟ یا به اینکه تعداد «لایک»های پای استتوسمان را میشمردیم؟ یا سعی میکردیم چیزهایی بگذاریم که بیشتر «لایک» بخورند؟ هیچ بعید نیست که فیسبوک هم به دهها شبکه اجتماعی قبل از خودش بپیوندد که با کوهی از اطلاعات روی سرورهای متروک مشغول خاک خوردن هستند. بهرحال آینده اینترنت هرچه باشد، آنچه اینترنت را برای من جذاب میکند امکان به اشتراک گذاری اطلاعات و امکان داشتن ارتباطات گسترده با دوستانم و غریبه هاست.پس:
اخلاقی رفتار کنید، به اشتراک بگذارید و لذت ببرید. بیخیال بقیه چیزها!

پی نوشت: میتوانید برای شروع نظرات و ایده هایتان راجع به شبکه های اجتماعی را با من به اشتراک بگذارید!

چهارشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۰

مم توطئه

چندی پیش به مقاله زیر برخوردم. نویسنده از موضعی عالمانه و دقیق با پیش کشیدن مفهوم مِم، پدیده توطئه و عوامل به وجود آورنده آن را بررسی کرده است. نقطه قوت مقاله استفاده گسترده نویسنده از مثالهای تاریخی گویا و جذاب هم در حوزه اجتماع و سیاست و هم در حوزه علم و به خصوص پزشکی است. خواندن این مقاله بسیار جالب را به تمام دوستان و به خصوص به کسانی که به علم یا پزشکی یا علوم اجتماعی علاقه مندند توصیه می کنم. ترجمه من از مقاله آزاد است و مراجع را هم حذف کرده ام.


مِم توطئه
تئوریهای توطئه به راحتی فراگیر می شوند و به سختی می توان ردشان کرد. این تئوریها پس از سالها نشو و نما در سیاست و مذهب، امروزه در علم و پزشکی هم رسوخ کرده اند. سودمند خواهد بود که به تئوری پردازی در مورد توطئه به عنوان یک مِم (1) نگاه کنیم، یعنی ابداعی فرهنگی که در روند انتقال از ذهنی به ذهن دیگر، در روندی مشابه انتخاب ژنتیکی شکوفا می شود یا افول می یابد. مم توطئه با سایر مم های کلامی در رقابت است. مم هایی مثل مناظره منصفانه، مم تخصص علمی، و مم مخالفت در برابر عقاید ارتدکس (2).

منطق اصلی مم توطئه زیر سوال بردن همه چیزهاییست که قدرت می گوید. مبانیش اغلب گمانه ای است و همواره خواستار پاسخهای فوری، مبسوط، و قانع کننده برای همه سوالهاست. پاسخهایی که قانع کننده نباشند به عنوان دلیلی بر فریب توطئه گران در نظر گرفته می شوند. یک مثال خوب فیلم Loose Change 9/11: An American Coup است. این فیلم کارش را در سال 2005 به عنوان فیلمی داستانی در مورد حملات به برجهای تجارت جهانی اما ظاهرا به شکل مستندی در جستجوی حقیقت آغاز کرد. این فیلم مثل ویروس در اینترنت منتشر شد و تا به حال بیش از یک میلیون بیننده داشته است. فیلم سوالات متعددی را جانبدارانه مطرح می کند، مثل این که آتش های مرکز تجارت جهانی برای ذوب کردن فولاد به اندازه کافی داغ نبودند. اما هیچ کس ادعا نکرده که فولاد ذوب شده است، فقط تا حد وادادن و فروریختن داغ شده که همین اتفاق هم افتاد. فیلم به عنوان یک فاکت می گوید که اداره مالیات آمریکا برگشتهای مالیاتی افراد بخصوصی را محرمانه نگه می دارد. این گفته با موزیک زمینه ای شوم همراه می شود که تداعی گر کارهایی شیطانی است، علیرغم این که همه می دانند که اداره مالیات برگشتهای مالیاتی همه را محرمانه نگاه می دارد.

وقتی یک فاکت ادعایی از اعتبار می افتد، مم توطئه اغلب با فاکت دیگری عوضش می کند. یکی از تولید کنندگان فیلم فوق چنین می گوید: «ما هیچوقت نمی آییم بگوییم گفته هایمان 100 درصد درستند. ما می دانیم در مستندمان اشتباهاتی هست، و ما این اشتباهات را گذاشته ایم باشند تا مردم خودشان به دنبال رد کردن حرف ما باشند و خودشان دست به تحقیقات بزنند."

وقتی مم توطئه با رژیم منظمی از فیلمهای «متفاوت» و ادبیات یک جانبه همراه شود، می تواند به یک عادت فکری تبدیل شود. افرادی که به یک توطئه باور دارند محتمل تر است که توطئه های دیگر را هم باور کنند. یک تئوریسین جوان و خودخوانده توطئه از من خواست که هر هفته در مورد یک تئوری توطئه با او به بحث بنشینم، تئوریهایی از قبیل غذاهای تغییر یافته ژنتیکی، نوروتوکسین های واکسن ها، ایدز و یازده سپتامبر 2001. او «باور حقیقیش» را اینگونه بیان می کرد که تقریبا در هر تئوری توطئه ای یک «هسته حقیقت» وجود دارد و مدعی بود که اگر شما به این هسته پی ببرید، دیگر تنها کاری که لازم است «اتصال نقطه ها به هم و به دست آوردن تصویر است».

تئوریسین های توطئه نقطه های زیادی را به هم متصل کرده اند. 92 تئوری توطئه که اخیرا در هندبوکی منتشر شدند، موضوعات متنوعی را در بر می گیرند: توت عنخ آمون و نفرین فرعون، پروتوکل های زعمای صهیون، رسوم عبادی شیطان پرستانه، و نقشه های پنهانی شورای روابط خارجی، کمیسیون سه جانبه (3) و خانواده سلطنتی انگلستان. تئوریهای دیگری در مورد گروههای سری مذهبی، آدم دزدی موجودات فضایی، یا طرحهای تررویستها وجود دارند. بعضیهایشان صرفا سرگرم کننده اند، اما بعضی دیگر به جنگها، تفتیش عقایدها و نسل کشی هایی دامن زده اند و جان میلیونها انسان را گرفته اند.

توطئه های علمی و تکنولوژیک اغلب مدعی استفاده نابجا از علم توسط حکومت، نهادهای نظامی، یا شرکتهای بزرگند. ادعاهای نامانوسی را مطرح می کنند از این قبیل که ارتش جلوی تکنولوژی نامرئی کردن کشتی های جنگی را گرفته، شرکت های اتومبیل سازی و نفتی تکنولوژی هایی سری در اختیار دارند که می تواند آب را به بنزین تبدیل کند، یا این که ارتش در خفا همدست بیگانگان فضایی است. تئوری های توطئه مدعیند که ویروس ایدز عمدا و برای از بین بردن همجنسگرایان یا سیاهان تولید شده، فرود روی کره ماه در 1969 در یک استودیوی سینمایی ساخته شده، و دندان پزشکان می خواهند با اضافه کردن فلوراید به مخازن آب عمومی، آمریکایی ها را مسموم کنند. تئوریست های دیگری مدعیند که مقامات مسوول در زمینه سلامت عموم شواهدی را مخفی کرده اند که دال بر اینند که نگهدارنده های موجود در واکسن ها باعث اوتیسم و کاشت سینه سیلیکونی منجر به بیماری بافتهای متصل می شوند.

تئوریهای توطئه ادعا می کنند یک شرکت مهم داروسازی گزارشهایی را که نشان می داد داروی اصلی ضد التهاب آنها منجر به حمله قلبی و سکته می شود را پنهان کرده است و دانشمندان محیط زیست توطئه کرده اند که مجلات داوری را از انتشار مقالات محققان شکاکی که معتقدند گرم شدن جهانی یک بحران است، منع کنند. تئوریهای زیادی درباره توطئه پزشکان یا شرکتهای داروسازی برای منکوب کردن درمانهای نامتعارف پزشکی، ویتامین ها، و غذاهای سلامتی آور وجود دارند. نویسنده ای مدعی می شود که شرکتهای بزرگ و نهاد پزشکی برای جلوگیری از جستجوی درمان بیماری ایدز توطئه کرده اند تا بتوانند درمانها و داروهای غیر موثرشان را بفروشند.

بسیاری از این تئوریها صرفا پوچند، اما بعضیهایشان پذیرفتنیند و بعضی دیگر هم واقعا عناصری از حقیقت را در خود دارند. چگونه می توان بین آدمهای عجیب و غریب صرفا سرگرم کننده، آنها که صادقانه گمراهند، مدعیان حریص، و شکاکان جدی که همه شان در مورد اجماعی نابهنگام می پرسند، تمایز قائل شد؟ در مورد ادعاهای علمی، تنها پاسخ واضح، بازآزمایی اطلاعات تحقیقات اولیه و تکرار آزمایشها و تحلیلهاست. اما هیچ کس وقت و تخصص کافی حتی برای آزمایش مطالب تحقیقات اولیه در همه زمینه ها را ندارد چه برسد به تکرار کل تحقیقات. به همین خاطر، مهم است که رهنمودهایی  داشته باشیم برای تصمیم گیری در مورد اینکه کدام تئوریها به قدر کافی پذیرفتنید و ارزش بررسی را دارند.

یک رهنمود ارزشمند نگاه کردن به منطق آبشاری (4) در مناظرات مربوط به توطئه است. این امر وقتی رخ می دهد که مدافعان یک تئوری توطئه نیاز می بینند افراد بیشتر و بیشتری را درگیر کنند که قصور آنها در کشف و برملایی توطئه، فقط با همدستیشان با همدیگر ممکن باشد. رهنمود دیگر گشتن دنبال ادعاهای اغراق شده ای در باره قدرت توطئه گران است، ادعاهایی که لازمند تا بتوان توضیح داد که چرا توطئه گران توانسته اند این همه آدم را مرعوب کنند و ردشان را به این خوبی بپوشانند. هرچقدر توطئه ادعایی گسترده تر و نیرومندتر باشد، احتمال این که کشف نشده باقی مانده باشد کمتر است.

برای مثال، این ادعا که فرود روی کره ماه در 1969 یک حقه بود متضمن همدستی هزاران دانشمند و تکنسین آمریکایی و همچنین ستاره شناسان شوروی و دیگرانی در سراسر جهان است که این رویداد را پیگیری می کردند. واقعا نامحتمل است که چنین توطئه ای می توانست همه چیز را سرجای خود نگه دارد. از سوی دیگر، این تئوری که چند نفر از گروه انتخاباتی ریچارد نیکسون برای ورود غیرقانونی به دفاتر رقبیب در ساختمان واترگیت توطئه کردند، پذیرفتنی بود و ثابت شد که ارزش تحقیق را هم داشته است. به همین ترتیب، این تئوری که گروهی دانشمند آب و هوا توطئه کردند که جلوی تحقیقاتی را که باور داشتند گمراه کننده و مضر به حال سیاست عمومی است، را بگیرند، پذیرفتنی است و ارزش تحقیق را دارد، علیرغم اینکه احتمال این که چنین توطئه ای برای مدت طولانی کشف نشده باقی بماند بسیار اندک است.

تعریف «توطئه»
استفاده از مم توطئه کاراست، چون توطئه در دنیای واقعی وجود دارد. نمی شود در برابر همه ادعاهای توطئه بلافاصه واکنش رد یا عدم قبول نشان داد، اما آزمایش کردنشان هم سخت است چون عدم وجود شواهد را اثباتی بر این امر که توطئه گران چقدر زیرکانه توانسته اند پنهانکاری کنند، می گیرند. اولین گام در آزمودن ادعاهای توطئه تعیین دقیق امر مورد ادعاست. یک تعریف منحصر به فرد از "توطئه" وجود ندارد، و افراد بسته به نقطه نظرشان تعریفهای مختلفی را اعمال می کنند. دیکشنری انگلیسی آکسفورد توطئه را با جای تفسیر زیاد اینطور تعریف می کند:

توافقی میان دو یا چند شخص برای انجام امری مجرمانه، غیرقانونی یا مستوجب سرزنش.

تعاریف حقوقی از توطئه مجرمانه وجود دارد، اما اینکه چیزی مستوجب سرزنش باشد، بسته به نگاه بیننده دارد. هیلاری کلینتون معترض شد که شوهرش قربانی «یک توطئه گسترده از سوی جناح راست» است و لیندون جانسون رسانه ها و فعالان لیبرال را متهم کرد که مشغول «توطئه» برای مقابله با سیاستهای جنگ ویتنامش هستند. هر دو عمدا اینکه منظورشان عملی مجرمانه یا صرفا مستوجب سرزنش است را ناگفته گذاشتند. هر گروهی از افراد که در جهت هدف خاصی سازماندهی یابند را می توان «توطئه گر» خواند اگر گوینده از هدف مزبور خوشش نیاید.

اما کلمه توطئه اغلب به معنی چیزی است که سری و مخفی باشد. برخی توطئه را اینگونه تعریف کرده اند:
«طرحی مخفی از سوی یک گروه برای تحت تاثیر قرار دادن وقایع از طریق عمل مخفیانه.» توطئه هایی که اینگونه تعریف شده اند قطعا اتفاق می افتند، و این هم ممکن است که موفق ترینشان هرگز کشف نشده باشند. از این قبیل توطئه ها می توان به توطئه (شکست خورده) ترور آدولف هیتلر، حملات تروریستی 11 سپتامبر 2001، و توطئه واترگیت اشاره کرد. اما اصطلاح «تئوری توطئه» معمولا به ادعاهایی اطلاق می شود که می گویند وقایع مهم به خاطر توطئه هایی رخ داده اند که تا به حال کشف نشده باقی مانده اند. این ادعا که مرکز تجارت جهانی توسط القاعده منفجر شد تئوری توطئه نیست، اما این ادعا که انفجار بمب کار ماموران اسراییلی بوده یا مقامات آمریکایی از پیش در جریان واقعه بوده اند، قطعا تئوری توطئه است. به هر حال نمی توان روی تعریفی رسمی به توافق رسید، اما کسانی که مدعی توطئه اند را باید برای واضح صحبت کردن به چالش کشید.

مم توطئه در سیاست، مذهب و ژورنالیسم از جاهای دیگر بیشتر امکان شکوفایی دارد. چون در این حوزه ها موفقیت کنشگران بسته به جذب عامه مردم دارد. حتی ضروری نیست که کنشگر واقعا تئوری خاصی را باور داشته باشد؛ کافیست آن را پذیرفتنی بیابد و تشخیص دهد که برای ایجاد شک و از اعتبار ساقط کردن رقبا مفید است. اما این استراتژی نباید برای دانشمندان کافی باشد و یافته های علمی صرفا یافته های علمی هستند، نه گمانه زنی راجع به اتفاقات کشف نشده. این یافته ها باید توسط سایر دانشمندان تکرار شدنی باشند.

در کار روتینشان، دانشمندان استفاده خاصی از مم توطئه نمی کنند چون موفقیت در کار علمی از بردن بورسهای کاربردی و منتشر کردن یافته های برجسته در ژورنالهای بازبینی شده توسط همکاران حاصل می شود. حمله به دیگر دانشمندان و متهم کردنشان به توطئه گری کمکی به پیشرفت شغلی در زمینه علم نمی کند. این هم مهم نیست که دانشمند مزبور چقدر از دست داوران، ویرایشگران، همکاران یا مدیرانی که پیش نویس تحقیق یا تقاضای بورس یا درخواست استخدام را رد می کنند، عصبانی و کلافه باشد. اما مم توطئه برای دانشمندانی که از جریان اصلی بسیار دورند و به دنبال منابع تامین اعتبار یا انتشار آثارشان به روشی متفاوتند، می تواند کارا باشد. گاهی هم وقتی سلامت عقلی دانشمندی رو به زوال می گذارد و او تماسش با واقعیت را از دست می دهد، باز با مم توطئه مواجه می شویم.

در عوض وکلای دعاوی برای مم توطئه استفاده های زیادی دارند چون موفقیت آنها بسته به قانع کردن هیاتهای ژوری است. تئوری توطئه یکی از اسلحه های استاندارد آنها برای از اعتبار انداختن نظرات متخصصان زمینه های مختلف، از جمله دانشمندان، است. وکلا روی انگیزه های متخصصان، کارفرمایانشان، دستمزدشان برای شهادت، و از این قبیل متمرکز می شوند. به علاوه آنها متخصصی پیدا می کنند که به نفع آنها شهادت دهد و به این ترتیب این گونه القا می کنند که تخصص به بالاترین قیمت قابل خریداری است و در موضوع مورد بحث اجماعی وجود ندارد. پاداش این طرز عملکرد می تواند فوق العاده باشد بخصوص وقتی یک دعوی دسته جمعی علیه یک سازمان بزرگ به تراضی منجر شود.

توطئه های واکسیناسیون
وقتی مجله معتبر لانست مطالعه ای را منتشر کرد که گزارش می داد بین واکسن سرخک و اوتیسم ربطی فرضی وجود دارد، تئوری های توطئه درباره واکسن ها  جان تازه ای پیدا کردند. علیرغم این که مطالعه مزبور از تعداد کمی نمونه استفاده کرده بود و استنتاجهایش گمانه زنانه بود، رسانه ها داستان را برجسته کردند. واکنش افکار عمومی خیلی وسیعتر از آن چیزی بود که مسوولان سلامت عمومی پیش بینی می کردند. دلایل گستردگی واکنش عمومی را می توان در رنجش والدین، بی اعتمادی به مراجع پزشکی، و ریسک فاجعه بار برای جامعه آسیب پذیر (کودکان و نوزادان) جستجو کرد. پتانسیل دعوی های دسته جمعی به سود والدینی که کودکانشان توسط واکسن ها آسیب دیده اند نیز وجود دارد. برخی از آنان برای مراقبت از فرزندان مبتلا به اوتیسمشان نومیدانه به کمک احتیاج دارند.

نتیجه کاهش نسبت والدینی بود که کودکانشان را واکسینه می کردند و در نتیجه افزایش نرخ بیماری، بخصوص در انگلستان. مراجع سعی کردند با ذکر کردن یافته های مطالعات وسیع اپیدمولوژیک پاسخ دهند، اما بخش اعظم مطبوعات داستانها و حکایات شخصی را پوشش می دادند. بازگرداندن اعتماد عموم به واکسیناسیون شاید هم بیشتر نتیجه فاش شدن تمایلات عامه پسندانه پزشک منتشر کننده مقاله اصلی بود تا شواهد خیره کننده عدم وجود رابطه بین واکسیناسیون و اوتیسم. مقاله مزبور بعدا توسط ژورنال حذف شد.

یک شاخص تئوری پردازان توطئه نادیده گرفتن لغزشهای منطقی و نقصان در شواهد توسط هوادارانشان است، در عوض با دیدن کوچکترین رخنه در استدلالهای رقیب به سرعت به سمتش یورش می برند. وقتی یک محقق پیشتاز دانمارکی متهم به دزدیدن اعتبارات دانشگاهش شد، تئوریسین های توطئه واکسنی هجوم آوردند. رابرت اف. کندی جروم، پسر مدعی العموم سابق آمریکا، از این فرصت استفاده کرد و در وبلاگ پرخواننده هافینگتون پست، «سرپوش گذاشتن روی موضوع واکسن» را تقبیح و محکوم کرد. او بر اساس تغییرات قانونی در دانمارک و افتتاح یک کلینیک جدید اوتیسم، یافته های مربوط به واکسنها و اوتیسم را ناچیز جلوه داد. محققان واکسن را به خاطر پول گرفتن از مراکز کنترل و پیشگیری از بیماریها (5) مورد انتقاد قرار داد و متهمشان کرد که «با مسوولان این مراکز همدستند و شیادانه فاکتهای خاصی را دستچین کرده اند تا بی خطر بودن واکسنها را اثبات کنند.» اما اگر سی.دی.سی ها به ملاحظه این قبیل نگرانیهای عمومی هزینه این تحقیقات را تقبل نمی کرد، مخالفان واکسن دقیقا به همین خاطر محکومشان می کردند.

توطئه های غذاهای دستکاری شده ژنتیکی
نگرانی عمومی راجع به غذاهای دستکاری شده ژنتیکی (6) وقتی برانگیخته شد که یک دانشمند، آسپراد پوزتای، در یک مصاحبه تلویزیونی مدعی شد که موشهایی که غذاهای دستکاری شده خورده بودند دچار آسیب دستگاه گوارشی شده اند. یافته ها آشکارا مقدماتی بود؛ در هر گروه فقط شش موش مورد آزمایش قرار گرفته بودند، و به یک گروه فقط برای ده روز سیب زمینی های دستکاری شده خورانده شده بود. آثار گزارش شده روی موشها جزیی بودند، اما مطالعه مزبور فراگیری عمومی عجیبی پیدا کرد چون به ترسهایی که مدتها بذرش توسط طرفداران محیط زیست و جنبشهای اجتماعی ضد کاپیتالیستی افشانده شده بود، دامن می زد. در حین اینکه جدل ادامه داشت، ابهاماتی در مورد ناقص بودن مطالعه مطرح شد که در نهایت منجر به رفتن پوزتای از موسسه تحقیقاتیش شد. اما فعالان ضد غذاهای ژنتیکی انتقادات وارد بر تحقیقات را توطئه خواندند و درخواستی را بین دانشمندان به گردش انداختند که خواستار دفاع از حقوق پوزتای بود.

در نهایت لانست مطالعه او را منتشر کرد. این مقاله تا به حال در هیچ ژورنال داوری منتشرنشده بود. مقاله برای شش بازنگر فرستاده شد، و فقط یکی از آنها با انتشارش مخالفت کرد. اما یکی از بازنگران که از انتشار مقاله دفاع کرده بود چنین گفت: «به نظر من این تحقیق ناقص است اما به خاطر اجتناب از سوظن در مورد توطئه علیه پوزتای طرفدار انتشارش هستم. به این ترتیب همکاران این فرصت را دارند که خودشان داده ها را ببینند».

با انتشار یافته هایش در تلویزیون، پوزتای توجه غیرمعمولی نسبت به تحقیقش جلب کرد که در غیر اینصورت هرگز شانس پذیرش توسط یک ژورنال معتبر علمی را نداشت. این لااقل نظر یک ویرایشگر ژورنال رقیب بود که می پرسید: «آخرین باری که لانست یک مطالعه تفسیرناپذیر مربوط به موشها را منتشر کرد، کی بود؟ این پایین آوردن استاندارد [پذیرش مقالات] است». انتشار یافته های بحث برانگیز روی اینترنت یا از طریق رسانه ها به عنوان راهی که کشفیات مهم را سریعا دست یافتنی کند قابل توجیه است، اما کارکرد دیگری هم دارد و آن دور زده شدن فرایند بازبینی عادی علمی  است. گاهی اوقات این یافته ها قبل از آنکه دانشمندان حتی فرصت بی اعتبارسازیشان را پیدا کنند به بخشی از معلومات عمومی تبدیل می شوند، مثل این ادعا که کاهش جرم در ایالات متحده در دهه 1990 تا حدی به خاطر قانونی کردن سقط جنین در دهه 1970 بوده.

مم مناظره منصفانه
ناراضیان از جریان اصلی علم اغلب این مم را به کار می گیرند که در هر بحثی دو طرف وجود دارند و هر طرف مستحق این است که وقت برابری برای ارائه نظرش داشته باشد. جرج بوش در نقل قول مشهوری پیشنهاد کرد که به دانش آموزان تکامل و خلقت گرایی به یک اندازه درس داده شوند تا خودشان قضاوت کنند که کدام استدلال قانع کننده تر است. مشابها، تکذیب کنندگان هولوکاست خواستار وقت مساوی برای دیدگاهشان نسبت به موضوع هستند. آنها به تهران یا هرجا که شنونده داشته باشند می روند. هر وقت این ناراضیان یا «تجدید نظر طلبان» فرصتی برای ارائه دیدگاهشان پیدا می کنند، هر شکاف یا تناقض در شواهدشان را که محققان جریان اصلی ذکر کرده باشند، می کوبند. کلامشان صرفا برای زیر سوال بردن انگیزه های رقبایشان در عین اجتناب از قبول هر ضعف یا جانبداریی در دیدگاه خودشان است.

مم جانبداری وسیعا در دادگاههای حقوقی و بحثهای سیاسی مورد استفاده قرار می گیرد و وقتی پرسش مورد نظر سلیقه ای یا اخلاقی باشد، کارایی خوبی دارد. اما به درد دانشمندان نمی خورد چون برای بیشتر پرسشهای علمی پاسخ عینی درست یا غلط وجود دارد و بحث بر سر این پرسشها را نمی توان با رای بچه مدرسه ایها حل کرد. بچه مدرسه ایها در 1945 احتمالا با اظهار نظر مشهور آدمیرال ویلیام لیهی موافق بودند که گفته بود: «بمب اتم هیچوقت منفجر نخواهد شد و من این را به عنوان یک متخصص در زمینه مواد منفجره می گویم.» اما بمب منفجر شد و بعد از آن دیگر این بحث دو طرف نداشت.

مم تخصص علمی
هنگام تصمیم گیری در مورد ادامه دادن پروژه بمب اتمی، هاری ترومن به مم دیگری تکیه کرد که در جوامع غربی نفوذ زیادی دارد و آن تکیه به تخصص علمی بود. این مم می تواند ترغیب کننده تصمیم گیرندگان و افکار عمومی باشد، البته اگر دانشمندان در زمینه مورد بحث توافق داشته باشند و اگر سابقه توصیه های سیاستگذاریشان خوب و موفق بوده باشد. تنشی ذاتی بین تمایل سیاستگذاران برای توافق جمعی و نیاز دانشمندان برای داشتن ذهنی باز نسبت به تئوریهاو شواهد متفاوت وجود دارد. دانشمندانی که می خواهند بر سیاست تاثیرگذار باشند گاهی اوقات وسوسه می شوند که مدعی توافق علمی شوند حتی وقتی فاکتهای موجود تضمین دهنده وجود چنین توافقی نباشند.

ما دانشمندان علوم اجتماعی بخش زیادی از پتانسیل تاثیرگذاریمان را از دست داده ایم چون  اغلب ما را هواداران یک هدف خاص می شناسند تا محققان امور عینی. توانایی ما در پیش بینی نتایج سیاستها بسیار محدود است، با این وجود گاهی در این تله می افتیم و مدعی می شویم بیشتر از دانش واقعیمان می دانیم. آمارگران اقتصادی دهه هاست که تحلیلهای متعارضی از رابطه بین مجازات اعدام و میزان جنایت منتشر می کنند و هیچ پیشرفت واقعی به دست نیاورده اند، اما هنوز هم از یافته هایشان برای حمایت یا مخالفت با مجازات اعدام استفاده می کنند. وقتی بیل کلینتون پیشنهاد اصلاحات رفاهی در ایالات متحده را مطرح کرد، تقریبا همه دانشمندان علوم اجتماعی متخصص در این زمینه پیش بینی کردند که فقر و گرسنگی افزایش خواهد یافت. در برخی موارد آنها با استفاده از مدلهای پیچیده آماری از پیش بینیهایشان دفاع کردند، علیرغم این فاکت که این مدلها هیچ سابقه تایید شده ای در پیش بینی روندهای مربوط به فقر نداشتند. کلینتون به حرف سیاستمداران و فعالان محافظه کاری که پیش بینی می کردند فقر کاهش خواهد یافت گوش کرد و در واقع، همین اتفاق هم افتاد.



تصادم دو مم: انکار کنندگان اچ.آی.وی/ایدز
تعارض بین مم مناظره منصفانه و مم تخصص علمی در مباحثه ای بین ویراستار مجله نیچر(7) جان مدوکس و پیتر دوسبرگ بیولوژیست نشان داده شد. پیتر دوسبرگ با این که اچ.آی.وی باعث ایدز می شود مخالف است. با تکیه بر نرم های بی طرفی در بحث، دوسبرگ خواستار حق پاسخگویی به مقالات علمی شد که از نظرات جریان اصلی در مورد ربط اچ.آی.وی و ایدز دفاع می کنند. در نقطه معینی از بحث، مدوکس دادن حق پاسخگویی به دوسبرگ را رد کرد و گفت که دوسبرگ «حق پاسخ گرفتن را به خاطر طرز بیانش از دست داده. او هر سوالی که بیشتر از ده دقیقه بی پاسخ بماند را به عنوان اثباتی بر اینکه اچ.آی.وی علت ایدز نیست، در نظر می گیرد. و از سوی دیگر شواهدی که با فرضیه داروهای متفاوت او در تعارض باشند، به راحتی نادیده گرفته می شوند.» مدوکس استدلال می کرد که پرسشهای دوسبرگ از لحاظ علمی معتبر نیستند و در عوض انگ زنانه و طلبکارانه اند: «اگر نتوانید فلان چیز را همین حالا پاسخ دهید، باورتان مبنی بر این که اچ.آی.وی باعث ایدز می شود، غلط است».

مدوکس متوجه شد که «دوسبرگ و همفکرانش اعتراض خواهند کرد که این کار وی نسخه ای خواهد بود برای خاموش کردن کسانی که دانش مورد قبول را به چالش می کشند. شاید هم چنین باشد. اما قصد نیچر این نبوده است. در عوض، گفته های دوسبرگ در باره علت ایدز بخاطر منافع عموم منتشر خواهند شد. هر وقت او متنی را برای انتشار ارائه دهد که مستند باشد، در صورت امکان منتشر خواهد شد." به عنوان ویراستار یک ژورنال علمی، کار مدوکس موجه بود. او می گفت مقالات شامل یافته های جدید را منتشر خواهد کرد، اما آنهایی را که صرفا به پرسشهای بی پاسخ در کار سایرین می پردازند را نه. اما مدوکس واقع گرا بود و فهمید که باورمندان به تئوری توطئه ایدز، استنکافش از انتشار نظرات اضافی دوسبرگ را سانسور جلوه خواهند داد.

مم ستیز با عقیده ارتدوکس
دوسبرگ و سایر ناراضیان بر مم کلامی جا افتاده دیگری هم تکیه می کنند: یک دانشمند مستقل و شجاع که با عقاید ارتدوکس در ستیز است. برای این مم اغلب گالیله و اصرارش بر مدل خورشید مرکزی منظومه شمسی در برابر عقیده ارتدوکس کلیسای کاتولیک را مثال می زنند. موارد دیگری از دانشمندان ناراضی وجود دارند که بعدها صحت نظرشان اثبات شده. توماس گولد می گفت که در برابر ذهنیت گله ای(8) علم، قد علم کرده. او این گفته را در دفاع از تئوریهایش در مورد مکانیزم گوش داخلی و پولسارها(9) به عنوان ستارگان چرخان نوترونی بیان می کرد. هر دوی این تئوری ها بعدها مورد قبول قرار گرفتند. این ذهنیت گله ای محصول توطئه ای عمدی نیست هرچند ممکن است اینطور به نظر بیاید. بلکه صرفا یک پدیده رفتاری جمعی است: یک باور، تقویت شده و جزیی از معرفت مرسوم می شود چون خیلی تکرار شده. به همین خاطر است که نظرات متفاوت هم مهمند. مخالفت با باور ارتدکس خیلی دشوار نیست؛ دشواری واقعی، داشتن یک تئوری واقعا بهتر از تئوری مرسوم است. تئوریهای مخالف اگر با شواهد معقولی پشتیبانی شده باشند، باید منتشر شوند، اما این بدان معنی نیست که به منتقدان وقت برابر برای مخالفت با هر یافته یک دانشمند جریان اصلی داده می شود.

در پاسخش به دوسبرگ، مدوکس به استدلال فلسفی منسوب به کارل پوپر ارجاع می دهد: علم از طریق ابطال فرضیات پیشرفت می کند. مدوکس می گوید: «درست است، تئوریهای خوب (با احترام به پوپر) تئوریهای ابطال پذیرند، و یک ردیه، یک تئوری خوب را زمین می زند.» اما در جمله بعدی بطور ضمنی بر فلسفه علم متفاوتی تکیه می کند که اغلب منتسب به ایمره لاکاتوش است: علم با اصلاح و اضافه کردن به برنامه های تحقیقی جاری پیشرفت می کند، اینگونه نیست که هر بار یک فرضیه ابطال شود کل این برنامه ها رها شوند. مدوکس می گوید: «سوالات بی پاسخ، ابطال نیستند؛ بلکه باید محرکهایی برای تحقیقات بیشتر به حسابشان آورد.»

دانشمندان واقعا ایده هایشان را در پاسخ به شواهد جدید تغییر می دهند، حتی بیشتر از مردم عادی در تصمیم گیریهای روزمره. لینوس پاولینگ مدل سه مارپیچی از دی.ان.ای را به محض مشاهده شواهدی برای مدل دو مارپیچی رها کرد. اما هیچوقت دست از حمایتش از ویتامین سی به عنوان درمانی برای سرماخوردگی عمومی و سرطان برنداشت، و مهم هم نبود که چه تعداد مطالعه به تفاوت معناداری بین گروههای آزمایشی و کنترل نرسیده باشند. پاولینگ در طرح هر مطالعه نقصانی پیدا می کرد و اصرار داشت که اگر مطالعه به شکل متفاوتی انجام شده بود، نتایج کاملا فرق می کرد. او خودش هیچوقت تحقیقی عملی روی ویتامین سی انجام نداد. چنین تحقیقی ریسک عدم تایید فرضیاتش را در بر داشت. در عوض او خودش را وقف بی اعتبارسازی مطالعات منتشر شده علمی کرد.

متاسفانه، افکار عمومی پاولینگ را بیشتر بخاطر این کارش می شناسند تا بخاطر سهم بنیادینش در شیمی. پاولینگ مدعی نشد که قربانی توطئه ایست؛ او خودش را در مقام به چالش کشاننده ذهینت گله ای علم می دید. اما پرستیژ علمی او باعث اعتبار یافتن کسانی شد که می خواستند داروهای پزشکی را به عنوان توطئه دکترها و شرکت های داروسازی زیر سوال ببرند. مهارت علمی اغلب بسیار تخصصی است، و دانشمندان حامی یک هدف سیاسی که صرفا ربط اندکی به حوزه تخصصشان دارد، نمی توانند ادعای ویژه ای در مورد دانستن حقیقت داشته باشند.

تئوریسین های توطئه اغلب بر این باورند که می توانند غلط بودن یک تئوری علمی را با یافتن یک نقصان یا خلا کوچک در شواهد مربوط به آن اثبات کنند. و بعد وقتی دانشمندان در تلاش برای رفع نقصان هستند، مدعی وجود توطئه می شوند. اگر دانشمندان بر کارشان اصرار داشته باشند و فرض بگیرند که راه حلی پیدا خواهد شد، مجددا متهم به توطئه خواهند شد. در واقع، مواردی که کل یک تئوری علمی توسط یک یافته منفی نابود شده باشد، بسیار اندک و به ندرت دیده می شوند. این امر به خصوص در زمینه هایی مصداق می یابد که با مدل سازی آماری پدیده های پیچیده سر و کار دارند. در این موارد چند مدل که تقریبا به یک اندازه مناسب (یا نامناسب) هستند برای پدیده مزبور وجود دارند و انتخاب مجموعه داده ها و تصمیم گیری در مورد پالایش این داده ها، اغلب نقشی حیاتی پیدا می کند. آزمون مهمتر یک برنامه تحقیقاتی این است که آیا با گذر زمان پیشرفتی حاصل شده یا خیر و این که آیا با انتخاب خط مشی متفاوتی می توان پیشرفت بیشتری حاصل کرد؟ پیشرفت را می توان با انباشته شدن حجمی قابل اطمینان و قابل بازبینی از دانش و معرفت با احتمال درستی بسیار بالا، سنجید.

توطئه تغییرات آب و هوا
مم توطئه به خصوص در بحث گرم شدن کره زمین نقش برجسته ای داشته است. وقتی هیات بین المللی تحقیق در مورد تغییرات آب و هوا(10) گزارشش را در 1996 منتشر کرد، یک فیزیکدان برجسته بازنشسته، فردریک سایتز، در صفحات نظرات خوانندگان(11) مجله وال استریت ژورنال، هیات را به «فریبی عظیم در مورد گرم شدن زمین» متهم کرد. سایتز استدلالی علمی برای نشان دادن غلط بودن نتایج گزارش پیش نکشید. در عوض، او به روش های کمیته در ویرایش سند مزبور حمله برد و ویرایشگران را متهم کرد که با زیر پا گذاشتن قواعد کاریشان، بخشهایی از متن را بازنویسی و بازچینی کرده اند تا نظرات دانشمندان شکاک را کمرنگ جلوه دهند. همین نکته ظاهرا مبهم راجع به نحوه ویرایش یک سند فنی سازمان ملل ناگهان به ابزاری موثر در دست مخالفان نتایج گزارش تبدیل شد که با استفاده از آن در برابر نتایج گزارش مزبور صف آرایی کنند.

با مرور دقیق ماجرا معلوم شد که ویرایشگران قواعد کاریشان را زیر پا نگذاشته بودند و تغییرات ویرایشی معقول بوده است. بالاخره کار ویرایشگران ویرایش متن است، به خصوص در مواقعی که متن توسط یک کمیته تهیه شده باشد. استدلالهای شکاکانه از گزارش حذف نشده بودند، بلکه بازچینی شده بودند و نحوه بیانشان تغییر یافته بود و این امر باعث شده بود که میزان تاکید روی این استدلالها کمتر از حد مورد توقع سایتز بشود. اما استفاده از مم توطئه باعث شد بحث در حوزه عمومی از اصل ماجرا به حوزه های دیگری مثل اشخاص، رویه ها و انگیزه ها کشیده شود. دانشمندان آب و هوا احساس کردند مورد حمله قرار گرفته اند و به همین خاطر بیشتر به خودشان به عنوان کنشگرانی در محاصره نگریستند تا دانشمندانی بی طرف. در سال 2009، هکر ها ای-میل هایی خصوصی را منتشر کردند که آشکارا نشان می داد که دانشمندان آب و هوا، ویرایشگران را تحت فشار گذاشته اند تا مقالات شکاکان را منتشر نکنند. همچنین دانشمندان آب و هوا به دنبال راههایی بوده اند که داده هایشان را برای جلب حمایت و تاثیر گذاری بیشتر تقویت کنند.

دانش آب و هوا کاملا وابسته به مدلهای پیچیده آماری بر مبنای داده های محدود است. بنابراین شگفت آور نیست که مدلهایی که بر اساس فرضیات متفاوتی بنا شده باشند، به نتایج متفاوتی هم منجر شوند. برخی دانشمندان به هنگام ارائه داده هایشان عجله کرده بودند و نمودارها را به  شکلی که بعدا چوب هاکی(12) خوانده شده نزدیک کرده بودند تا نگرانیهایشان از بابت جلب حمایت عمومی را رفع کنند.

تا به حال چندین گروه از متخصصان کاملا صاحب صلاحیت داده ها را به دقت مرور کرده اند، و نتیجه صرفا یک چوب هاکی کمتر خطی بوده است که در آن دما در عصر گرم میانی(13) افزایش یافته و در عصر یخبندان(14) اندکی کاهش پیدا کرده. اما افزایش ناگهانی دما در قرن بیستم که نکته اساسی بررسی بوده، دست نخورده و اشکالی نداشته است.

در اینجا نمی توان به اصل موضوع پرداخت که البته به شکلی گسترده در این ژورنال مورد بحث قرار گرفته است. یک نکته امیدوارکننده در این ماجرا این است که علیرغم تلخی بحث در مورد رفتار دانشمندان، هم اکنون در مورد اصل مساله گرم شدن زمین اجماع قابل توجهی به دست آمده است. برای مثال یکی از منتقدان مسوول در این زمینه به صراحت ابراز می دارد که: «تغییرات آب و هوا پدیده ای حقیقی است، و ریسک پیامدهای عمده در آینده اصلا جزیی نیست». اما در مورد این که شدت ریسک چقدر است، چقدر تا اتفاق افتادنش زمان مانده، و هزینه ها و فواید استراتژی های مقابله ای، اجماعی وجود ندارد.

منتقدان کمتر مسوولیت پذیر کل مساله را به عنوان یک حقه از دم رد می کنند و تمرکزشان را روی لغزشهای طرف مقابل می گذارند. دانشمندان آب و هوا این راه را برای تئوریسین های توطئه باز کردند، چون اجازه دادند حمایت از موضعشان روی علمشان سایه بیفکند و به این ترتیب درستی کل کارشان هم زیر سوال رفت. طنز قضیه اینجاست که این امر در نهایت باعث تضعیف سیاست مورد حمایت دانشمندان آب و هوا شد. این موضوع واقعا مایه تاسف است، چون در این مورد دانش مبنایی صحیح بود.

پیامدهای توطئه
دانشمندانی که با حمله به اعتبار حرفه ایشان مواجه می شوند، تمایل می یابند که از حوزه سیاست عمومی کنار بکشند. اما اگر به تئوریسین ها توطئه اجازه داد که بر گفتمان عمومی غلبه یابند، پیامدها می توانند فاجعه بار باشند. ترس از علم و باور به توطئه ها باعث شده که والدین انگلیسی فرزندانشان را در معرض بیماریهایی با خطر جانی قرار دهند، اداره بهداشت آفریقای جنوبی درمانهای ضد ویروسی ایدز را کنار بگذارد، و دولت زامبیا در هنگام قحطی غذاهای دستکاری شده ژنتیکی از سوی آمریکا را رد کند. ترس از علم چیز جدیدی نیست. بنجامین فرانکلین می ترسید که خانواده اش را علیه سرخک واکسینه کند و وقتی یک پسرش از این بیماری در 1736 فوت کرد، عمیقا از این تصمیمش پشیمان شد. والدین، امروزه در حال تکرار همان اشتباه هستند.

برخی گروهها به جای پشتیبانی از موضع خودشان، به انگیختن ترس از علم می پردازند، چون این روش آسانتری است. جنبش علیه غذاهای دستکاری شده ژنتیکی در اروپا عمدتا توسط کنشگران ضد کاپیتالیسم، ضد شرکتهای بزرگ، و ضد آمریکایی تجهیز و تقویت می شود. اینان این روش را آسانتر می یابند تا حمله مستقیم به کاپیتالیسم شرکتی را. این ایدئولوژی ها در آمریکای شمالی از حمایت خیلی کمتری برخوردارند، و تلاش برای سازماندهی علیه غذاهای دستکاری شده ژنتیکی خیلی ضعیفتر بوده است. مردم آمریکای شمالی به بیماری قابل توجهی به خاطر استفاده از این غذاها در رژیمشان مبتلا نشده اند. اما صلح سبز(15) و سایر گروهها این فاکت را عمدا نادیده می گیرند. انسان به شک می افتد که اگر غذاهای دستکاری شده را یک دولت سوسیالیست ابداع کرده بود، گروههای مزبور این غذاها را به عنوان پیروزی بزرگی علیه گرسنگی جار می زدند.

سیاست عمومی برای تصمیم گیری نیازمند اجماع است، هرچند به هر حال معمولا مقداری عدم اطمینان باقی می ماند. اگر دانشمندان در این امر ناموفق باشند، قطعا انتظار زیادی است که سیاستمداران و ژورنالیستها بتوانند به چنین اجماعی برسند. تلاش برای رسیدن به اجماع همواره در معرض حمله تئوریسین های توطئه قرار دارد. آنها اجماع را مکانیزمی برای سرکوب نارضایتی و گفتمان مخالف جلوه می دهند. اما هر کار کنیم بالاخره ناراضیانی وجود خواهند داشت و مباحثه با آنان از جایی به بعد بی فایده می شود. در 1870، آلفرد راسل والاس اجازه داد که در برابر یک تئوریسین صاف بودن سطح زمین، جان همپدن(16)، به جدلی گسترده کشیده شود. جدل آنان بر سر گرد بودن زمین به اندازه گیری خمش آب روی کانال الد بدفورد(17) در انگلستان هم کشیده شد. آنان یک شرط بندی عمومی انجام دادند، که البته والاس در آن برنده شد. همپدن از پرداخت مبلغ شرط خودداری کرد و کار به دادگاه کشید. همپدن والاس را تهدید جانی کرد و در نهایت به زندان محکوم شد. همپدن و پیروانش هرگز قانع نشدند که زمین صاف نیست، و باور به «توطئه زمین گرد» حتی تا امروز هم ادامه دارد.

دانشمندان هرگز با باورمندان به زمین صاف یاآنان که فکر می کنند زمین 4004 سال قبل از میلاد مسیح به وجود آمده، به اجماع نخواهند رسید. احتیاجی هم به این امر نیست. بهترین کاری که علم می تواند بکند ایجاد درجه ای از اجماع مشخصا تعریف شده بین دانشمندانی است که نتیجه گیریشان را بر اساس داده های عملی انجام می دهند. برخی فلاسفه متنفذ علم تلاش برای رسیدن به اجماع را تایید نمی کنند. آنها بر برنامه های تحقیقی متعارض با یکدیگر، جابجایی پارادایم، و انقلابهای علمی تاکید می کنند. اگرچه چنین وقایعی در تاریخ علم رخ داده اند، اما به هر حال استثنا هستند. اکثر رشته های علمی در اکثر مواقع با انباشتن تدریجی و منظم دانش پیشرفت می کنند. این دانش را متخصصین در زمینه مزبور پذیرفته اند و به رسمیت شناخته اند. مخالفتی که در ریشه در مذهب یا نگرانی های ایدئولوژیک داشته باشد پذیرفتنی است و اصلا بخشی از پروسه سیاسی دموکراتیک به حساب می آید، اما چنین چیزهایی نباید مانع شوند که دانشمندان به اجماع برسند، به خصوص در زمانهایی که این اجماع توجیه پذیر باشد.

بازبینی توسط همکاران(18)
فرایند بازبینی توسط همکاران در مجلات علمی نقشی اساسی در تعیین اینکه کدام یافته های علمی ارزش قرار گرفتن در اجماع علمی راجع به موضوع مورد بحث را دارند، بازی می کند. به همین ترتیب، این فرایند یک هدف برای تئوریسین های توطئه است. همکاران بازبین معمولا ناشناس باقی می مانند، که اینطور القا می کند که آنها می خواهند چیزی را پنهان کنند. اغلب نامهای نویسندگان از مطالعاتی که باید بازبینی شوند، حذف می شوند. اما بازبینان، خود متخصصان همان زمینه هستند و در بیشتر اوقات می توانند حدس بزنند نویسندگان چه کسانی بوده اند. بازبینان در چنان موقعیتی نیستند که بتوانند تقلب را کشف کنند؛ آنها امکان تکرار آزمایشها یا تحلیل داده ها را ندارند. همچنین ممکن است مقالاتی که بر ضد دانش مرسوم یا اجماع سیاسی در زمینه کاریشان باشند را رد کنند. جایگزین مناسبی هم برای بازبینی توسط همکاران پیشنهاد نشده. اما با شفاف تر کردن فرایند بازبینی می توان به بهبودش کمک کرد. مثلا می توان نظرات بازبینان و مجموعه داده های اولیه را روی اینترنت قرار داد.

اعتبار بازبینی توسط همکاران، در مشاجره اخیر بر سر گرم شدن زمین، زیر سوال رفته است. چون بازبینان از میان گروه کوچکی از متخصصین انتخاب می شوند که گرایش سیاسیشان مشخص است. گماردن هیاتهایی از دانشمندان برجسته برای بازبینی بدنه تحقیقاتی در زمینه مورد نظر می تواند گام بزرگی به سمت بازتولید اعتبار از دست رفته باشد. هیاتهای بازبینی باید به تمام مجموعه داده ها دسترسی داشته باشند. همچنین باید زمان و متخصصین به میزان مورد نیازشان در اختیارشان قرار گیرد تا بتوانند در صورت لزوم تحلیلهای خودشان را هم انجام دهند. نمی توان  توقع چنین کارهایی را از بازبینان داوطلب یک ژورنال داشت. مهم هم هست که این بازبینان به متخصصان صاحب صلاحیت فرصت ابراز دیدگاه متفاوتشان را بدهند، البته تا زمانی که این دیدگاهها بر مبنای تحلیل علمی داده های مناسب باشند و نه صرفا انتقادات جدلی. به هر حال هر چقدر هم که این هیاتها کارشان را خوب انجام دهند، مورد حمله تئوریسین های توطئه قرار خواهند گرفت.

اگر کمیسیون های علمی مزین به روبان آبی(19) یافته های تحقیقات اولیه را تایید کنند، بیشتر مردم قانع خواهند شد. اما برخی متعصبین ممکن است به منطق آبشاری(20) پناه ببرند و ادعا کنند هیات بازبین هم جزیی از توطئه است. منطق آبشاری به راحتی این قابلیت را دارد که به عدم اعتماد عمومی در مورد هر چیزی که منبعی مربوط به جریان اصلی یا منابع نخبه گفته باشند، دامن بزند. در گذشته، مطالعات روانکاوی اجتماعی آشکار کردند که چنین باورمندی عمومی در مورد توطئه ها در بین افرادی رواج دارد که از نخبگان و نهادهای جامعه شان بیزارند، و باور دارند که شرایط برایشان سخت تر خواهند شد و مسوولین اصلا بهشان اهمیتی نمی دهند.

مم توطئه می تواند یک بحث خشک علمی را به درامی انسانی تبدیل کند که در آن بدکاران را باید افشا و بدنام کرد. دانشمندان برای شرکت در چنین مباحثاتی تعلیم ندیده اند و دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم آنها در چنین امری می توانند همیشه موفق باشند. اگر خود دانشمندان نسبت به موضوع احساسی فکر کنند، ممکن است خودشان هم در دام مم توطئه بیفتند. وقتی دانشمندان تسلیم وسوسه «پاسخ دادن آتش با آتش» می شوند، ریسک از دست رفتن اعتبارشان به عنوان متخصص ایجاد می شود. ممکن است وسوسه شوند که در مورد یافته هایشان در رسانه های جمعی اغراق کنند و برای این کار از نمودارهایی استفاده کنند که احتمالات بسیار خاص را هم پوشش دهند. هر چند این امر در کوتاه مدت می تواند موثر باشد، اما اگر ترس و وحشتی که امروز در افکار عمومی ایجاد میشود، فردا با یافته های جدید رد شود، افکار عمومی احساس فریب خوردگی خواهد کرد و باور عموم به علم تضعیف می شود. در جو سیاسی امروز، دانشمندان باید برای انتشار یافته هایشان در مورد موضوعات بحث برانگیز دقت زیادی به خرج دهند. آنها باید اطمینان حاصل کنند که یافته هایشان کاملا مورد بازبینی قرار گرفته و مجموعه داده هایشان را دیگران هم می توانند تحلیل کنند.

تصمیمات سیاسی جبرا منعکس کننده علایق اقتصادی و نگرانی های احساسی خواهند بود. گاهی این چیزها در تعارض با صلاحدیدهای دانشمندان قرار می گیرند. اما دانشمندان اگر از مم توطئه و سایر ابزارهای کلامی اجتناب کنند، می توانند موثرتر باشند. در عوض آنها باید کار علمیشان را به وضوح از موضع سیاسیشان به عنوان شهروند جدا کنند.


پانویسها:
(1) برای آشنایی بیشتر با مفهوم مِم اینجا را ببینید:
en.wikipedia.org/wiki/Meme
به طور خلاصه مم همان کاربردی را در فرهنگ دارد که ژن در ژنتیک
 (2) ارتدکس: راست دینی، در محاورات روزمره به عقیده یا موضعی گفته می شود که خود را منتسب به پذیرفته شده ترین و ریشه دارترین دیدگاهها بداند. هرچند ارتدوکس اسم یک فرقه مسیحیت هم هست، اما فکر نمی کنم فرقه ای مذهبی در جهان باشد که پیروانش خود را اصیل ترین و نزدیکترین به حقیقت در بین سایر فرق ندانند. به این ترتیب همه فرقه های مذهبی خودشان را ارتدکس می دانند. اما در سیاست و اجتماع، ارتدکس بودن به همان معنای گفته شده است.
 (3) کمیسیون سه جانبه: یک سازمان خصوصی که برای تحکیم روابط بین آمریکا، اروپا و ژاپن تاسیس شده است.
(4) Cascaded logic
(5) CDC : Centers for disease control and prevention
(6) GM: Genetically modified foods
 (7) Nature
(8) herd mentality
(9) Pulsar
(10) Intergovernmental Panel on Climate Change
(11) Op-ed page
http://en.wikipedia.org/wiki/Op-ed
صفحه ای که در آن خوانندگانی که با نظر ویراستاران مجله مخالفند، نظراتشان به چاپ می رسد.
(12) http://en.wikipedia.org/wiki/Hockey_stick_controversy
منظور این است که در نمودارهای ارائه شده تغییرات آب و هوا تا 1900 تقریبا به شکل یک خط صاف است و بعد ناگهان با شیب تندی به شکل لبه یک چوب هاکی بالا می رود.
(13) medieval warm period
(14) Ice age
(15) Greenpeace:
http://en.wikipedia.org/wiki/Greenpeace
یک سازمان عملگرای طرفدار حفاظت از محیط زیست
(16) Editor of the Truth-Seeker's Oracle and Scriptural Science
Review
(17) http://en.wikipedia.org/wiki/Bedford_Level_experiment
(18) Peer review
(19) http://en.wikipedia.org/wiki/Blue-ribbon_panel
اصطلاحی غیر رسمی برای اشاره به گروهی از اشخاص برجسته که از آنها برای تحقیق یا مطالعه ای دعوت به عمل می آید.
(20) Cascade logic

چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۰

چرا نباید به حافظه تان زیادی تکیه کنید

داستان موبایلها و آسیبهای ادعاییشان به مغز همواره موضوع بحث و جدل فراوانی بوده است. در سال 2010 در تحقیق بسیار گسترده ای با نام اینترفون(1) تلاش شد به این پرسش پاسخ داده شود. اینترفون ده سال طول کشیده بود و شرکت کنندگانی از 13 کشور داشت. هدف تحقیق، مقایسه مبتلایان به سرطان مغز و آدمهای سالم در میزان استفاده هر گروه از تلفن همراه بود. این تحقیق 5117 مبتلا به تومور مغزی و 5634 نفر عضو گروه کنترل داشت. تحقیق را سازمان جهانی سلامت (2) و شرکتهای موبایل ساز تامین مالی کرده بودند، هر چند بنا به توافق صورت گرفته این شرکتها تا پس از اعلام نتایج هیچ دسترسیی به اسناد تحقیقاتی نداشتند. پروژه اینترفون امیدوار بود تا بالاخره معمای رابطه استفاده از موبایل و سرطان مغز را حل کند. اما نتیجه درست برعکس شد. نتایج این تحقیق، داستان را مبهمتر کرد. رابطه ای بین استفاده از تلفن همراه و سرطان مغز به دست نیامد. اما وقتی میزان استفاده سرطانی ها و سالمها از تلفن همراه را مقایسه کردند متوجه شدند افراد سرطانی حتی کمتر از تلفن همراه استفاده کرده اند! یعنی استفاده از تلفن همراه حتی می تواند خطر ابتلا به سرطان مغز را کاهش دهد! در عین حال در تعدادی از کسانی که از موبایل خیلی خیلی زیاد استفاده می کردند، نوع خاصی از تومور مغزی بیشتر مشاهده می شد. لازم به ذکر نیست که این نتایج از لحاظ بیولوژیکی مضحکند. چطور ممکن است میزان خاصی استفاده از موبایل خطر ابتلا به سرطان مغز را کاهش دهد، اما استفاده بیشتر باعث ایجاد همان بیماری شود؟ محققان نتیجه گرفتند که جایی در تحقیقات دچار خطا شده اند. اما کجا؟

پاسخ را می توان در یک کلمه خلاصه کرد:
BIAS
در تحقیق اینترفون از شرکت کنندگان خواسته می شد که میزان استفاده شان از موبایل را در طول سال یا سالیان گذشته به خاطر بیاورند و حافظه انسانی در این موارد بسیار لغزش بسیاری دارد. بگذارید به تحقیق دیگری در این مورد اشاره کنیم:
در سال 1993 یک محقق هاروارد به نام ادوارد جیووانوچی دو گروه از زنان را انتخاب کرد. یک گروه مبتلا به سرطان پستان بودند و گروه دیگر سالم بودند. وی از هر دو گروه خواست رژیم غذایی گذشته شان را به خاطر بیاورند. نتیجه تحقیق کاملا قابل اطمینان بود: سابقه مصرف چربی در میان زنان مبتلا به سرطان پستان بالاتر بود. اما جیووانوچی از این زنان قبل از اینکه مبتلا بودنشان تشخیص داده شود نیز سوال مشابهی را پرسیده بود و نتیجه بسیار جالب بود. میزان اعلامی مصرف چربی در این زنان پس از تشخیص داده شدن بیماریشان، بالاتر رفته بود!! چطور چنین چیزی ممکن است؟ در واقع فهمیدن ابتلا به سرطان نه تنها حال و آینده این زنان، بلکه گذشته شان را هم تغییر داده بود. این زنان ناخودآگاه به این نتیجه رسیده بودند که مصرف بالای چربی به عنوان مجرم اصلی در بسیاری از بیماریها، در ابتلایشان به سرطان موثر بوده و این مجرم را به عنوان یک خاطره واقعی به حافظه شان اضافه کرده اند.

در مورد اینترفون هم می توان دنبال پدیده مشابهی بود. وقتی از فردی مبتلا به سرطان در مورد میزان استفاده اش از موبایل پرسش می شده، فرد ناخودآگاه به میزان بسیار بالاتری از واقعیت اشاره می کرده: حتما دلیلی برای سرطان وجود دارد و ذهن مایل است قبول کند که دلیل همینی است که جلوی چشمش است و این دلیل را به خورد حافظه بدهد و آن را به واقعیت تبدیل کند. در این مورد دلیل جلوی چشم طرف است: میزان استفاده زیاد از موبایل. در تحقیق اینترفون تعدادی از سرطانی ها (اما نه سالم ها) مدعی شدند که روزانه 12 ساعت یا بیشتر از موبایل استفاده می کرده اند، عددی که باورناپذیر می نماید.

محققین آماری می دانند که حتی پرهزینه ترین و دقیقترین تحقیقات اگر بر مبنای حافظه افراد باشند ممکن است با این پدیده «تمایل به یادآوری آنچه فرد دوست دارد واقعیت باشد» شکست بخورند. این مشکل نه فقط در تحقیقات آماری بلکه حتی در سایر روشهای تحقیق و آزمایشگری همواره کابوس دانشمندان بوده است. در ادبیات علمی به این پدیده confirmation bias میگویند: این خطر که دانشمندی طوری تحقیقش را سامان دهد که خودآگاه یا ناخودآگاه به نتیجه دلخواه یا مورد انتظارش برسد. دانشمندان هر کاری می کنند که تحقیقشان حتی الامکان از این ایراد مبرا باشد. مثلا اگر تحقیقی آماری بر مبنای پرسشنامه بخواهند انجام دهند که جنسیت پاسخ دهندگان در تحقیق دخیل باشد، سعی میکنند در تیم تحقیق هم از محققانی از هر دو جنس استفاده کنند. تکنیکهای تحقیقاتی دیگری مثل استفاده از گروه کنترل، blind research و double blind research هم ابداع شده اند که به کمک آنها میتوان تاثیر جهت گیری ذهنی محققان را به حداقل رساند. متاسفانه به دلایل انسانی امکان استفاده از این روشها در تحقیق اینترفون وجود نداشت. برای مثال نمیشد عده ای را به زور مجبور کرد که هر روز مثلا 8 ساعت با تلفن همراه حرف بزنند و بعد از چندین سال میزان بروز تومور مغزی در آنها را بررسی کرد!


 وقتی حافظه در تحقیقات علمی اینقدر میتواند دردسر ساز باشد، ما انسانهای عادی که از ابزارهای دانشمندان بی بهره ایم، دلیلی ندارد به حافظه مان به شکلی نامشروط تکیه کنیم. حافظه ما میتواند موجود بسیار خیانتکاری باشد و دروغ را به راحتی آب خوردن به واقعیت محض بدل کند. جالب است که در ویکیپدیا یک صفحه(3) وجود دارد که در آن فهرست بلند بالایی از اشکالاتی که در فرایند «یادآوری» می تواند رخ دهد، ردیف شده اند. با دیدن آن صفحه شخصا اعتراف می کنم که در طول زندگیم به هنگام یادآوری وقایع، به بسیاری از این اشکالات دچار شده ام و بعدها چوبش را خورده ام.
توجه داشته باشید که مشکل در این موارد «فراموشی» نیست. مشکل حتی «پرکاری» ذهن ما در به خاطر آوردن خاطرات است. آنقدر لامصب پرکار است که حتی چیزهایی را هم که اتفاق نیفتاده اند را به خاطر می آورد! پرسش اصلی این است که در سطحی فردی چطور می توان جلوی این پرکاری ناخواسته را گرفت؟ و یا لااقل تحت کنترل درآوردش؟


پانویسها:
(1) http://www.the-dispatch.com/article/20110417/ZNYT05/104173000?p=all&tc=pgall&tc=ar
(2) World Health Organization
(3) http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_memory_biases

سرت را برنگردان

این یونانی ها واقعا آدم شناس بودند. برای مثال داستان اورفیوس را در نظر بگیرید؛ کسی که با موسیقیش می توانست عالم و آدم را سحر کند. با مطالعه رفتاری که خدایان با او کردند می توان چند نکته ای راجع به طبیعت انسانی آموخت. یونانی ها خدایانشان را هم خوب می شناختند. این هم درست است. برگردیم به اورفیوس. اوریدیس همسر اورفیوس از گزش ماری می میرد و اورفیوس چنان غمگنانه می نوازد که دل خدایان به درد می آید و به او فرصت دیگری برای داشتن همسرش می دهند. او می تواند به جهان زیرین سفر کند و همسرش را برگرداند، فقط به یک شرط:
به هنگام برگشت به جهان بالا تو جلوی همسرت گام خواهی زد و نباید سرت را برگردانی. نباید نگاهش کنی.
اما همانطور که می توانید حدس بزنید، در آخرین قدم اورفیوس سرشار از شور و شوق نتوانست بر خودش غلبه کند. برگشت و به عقب نگاه کرد و همسرش ناپدید شد، این بار برای همیشه. اورفیوس می توانست باز بنوازد، با خدایان بحثهای فنی راه بیندازد که لااقل پاهای خودش روی زمین بوده و این را می توان "رسیدن به سطح زمین" به حساب آورد. اما خدایان یونانی با کسی شوخی ندارند و آنقدر آدمها را خوب می شناسند که کمتر کسی بتواند در معامله ای سرشان کلاه بگذارد. اولیس جدا یک استثنا بود.
می خواهید در این داستان طرف اورفیوس باشید یا نه، در واقع بیشتر مردم شاید به خاطر انسان بودن یا سرنوشت دردناکش طرف اورفیوس را می گیرند و از بی رحمی و تنگ نظری خدایان به شگفت می آیند. نظر من این است: حق با خدایان بود. درسی که آنان می خواستند به اورفیوس بدهند این است:
هرگز [در زندگی] پشت سرتان را نگاه نکنید، حتی برای یک لحظه.
تقصیر آنان نبود که اورفیوس کله شق بود. آنها خیر و صلاحش را می خواستند و این بهایی بود که نه فقط به خاطر لجبازی با خدایان بلکه به خاطر رفتار نادرستش پرداخت. او سزاوار این مجازات بود و باید واقعیت را قبول می کرد و می رفت رد کارش.
اما همانطور که گفتم اورفیوس کله شق بود و آخر عاقبت خوشی هم پیدا نکرد. او خدایان را انکار کرد و زمانی که به معبد دیونیسوس رفته بود یک خرمتعصب تراسی(1) او را تکه تکه کرد.


پی نوشت 1:
داستان کامل اورفیوس در ویکیپدیا
http://en.wikipedia.org/wiki/Orpheus


پی نوشت 2: تم مجازات بخاطر به پشت سر نگاه کردن در تورات و در داستان لوط هم تکرار میشود. زن لوط بخاطر یک نگاه به پشت سرش به ستونی از نمک تبدیل شد. شخصا ایده های یونانی را به معادلهای یهودی-مسیحی شان ترجیح میدهم. بسیار انسانی ترند و بسیار سرگرم کننده تر!
پانویس:
(1) Thracian